🪴قلمرو شکست واژه ها🪴

وبلاگ رها🍓

🪴قلمرو شکست واژه ها🪴 | ❀آی کیو❀

رها❀سپیده
🪴قلمرو شکست واژه ها🪴 وبلاگ رها🍓

خاطره آی کیو

سلاااااااامممم خوشگلااااا😎😎✌✌
خوبین؟؟خوشین؟؟چه خبر؟؟چیکار میکنید ؟؟😅😅

من نمیدونم چرا در کودکی آی کیو پایینی داشتم واقعاااا چرااا ؟؟🤣
من از اون دسته آدم ها بودم که هر فیلمی میدیدم تحت تاثیرش قرار میگرفتم 😅😅
به خصوص فیلم های تخیلی جادویی ، خون آشامی و گرگینه ای .😅
یه روز مامان و بابام شیفت بودن و داداش اهورا کلاس داشت و رهام و نفس رفته بودن خونه خاله زهرا (فامیلمون میشه )
منم گفتم آقا الا و بلا من خونه تنها میمونم .
بگذریم توی خونه نشسته بودم تلویزیون روشن بود😅😅مامانم همیشه فیلم های تخیلی میدید بخاطر همین یه فلش داشت تمام فیلم های تخیلیش رو میریخت توش مدید(خفن خودم 😎✌)
منم همینطور محو دیدن سریال خاطرات یک خون آشام بودم (خیلییی باحال 😅😅کراشم دیمن )
بعد از پایان فیلم به این فکر افتادم که چقدر خون آشام شدن خوبه 😅😅(خنگ بودم دیگه 😅😅)
تصمیم گرفتم خودم رو تبدیل به یک خون آشام کنم همینطور که دستم زیر چونم بود و به افق خیره شده بودم گفتم: خوب ما که خون آشام نداریم تا تبدیلم کنه پس با یه روش طبیعی این کار رو انجام میدم(لعنت به اون دوره جهنمییی😂😂)
آقا شاید باورتون نشه بلند شدم صندلی گذاشتم رفتم روی کابینت و یه سرنگ از توش در آوردم (مامان و بابام واسه کارشون همیشه توی خونه سرنگ و سرم و آمپول اینا دارن )
همونجا نشستم بالای کابینت یه توت فرنگی گذاشتم توی دهنم بعد یکم به سرنگ نگاه کردم و سریع باز کردم .
قبلا از دست مامانم دیده بودم میدونستم چجوری باید سر سرنگ رو بهش وصل کرد بعد یه نگاه عمیق بهش انداختم 😂😅😅
و آستین لباسم رو زدم بالا (وجدان:خداوندااااا شفاااا😅😅😂)
سرنگ رو بی ملاحظه روی دستم فرو کردم (یعنی شجاع تر از من توی این کره خاکی هست نه واقعا هست ؟؟😂😅😅)
بعد سر سرنگ رو کشیدم و خون رو گرفتم(سوزش داشت عجیب ولی من نمیدونم چرا اهمیت ندادم 😅😅😂)
یه نگاه شیطانی به خون انداخت و رفتم یه قاشق گرفتم بعد خون رو ریختم توش ولی قبلش از توی یخچال ماست و شربت و بستنی و کیک و هرچی داشتم رو آوردم پایین بعد خون رو نزدیک دهنم بردم و خوردم 😅😂😅(نگید میدونم خیلیی اسکل بودم 😅😂😂🤦‍♀️🤦‍♀️)
یعنی همانا قورت دادن اون و حالت تهوع من ، هرچی دم دستم بود رو خوردم ولی مزه برزخی خون رو هنوزززز حس میکنم(حتی الان هم هنوز اون طعم خون از دهنم بیرون نرفته 🤣🤣)بعد هم رفتم توی سرویس بهداشتی و چند ساعتی فقط عوق میزدم یعنی به جد و آباد کارگردان این فیلم فوش دادم 🤣🤣
بی حال از سرویس اومدم بیرون همونجا لش کردم بلند نشدم 🤣😂😅یه دفعه در باز شد و مامانم و بابام اومدن خونه پشت سرش بچه ها هم بودن (همینطور که داشتن میومدن اونا رو هم آوردن 😅)
مامانم تا من و دید گفت:خاک به سرم تو چرا اینطوری هستی؟؟
من: مامان😥 (با بغض گفتم (الاهی قربون لحن معصوم خودم برم 😅🤣🤣)
بابا :چت شد تو ؟؟
من: میخواستم خون آشام بشم رفتم خون خوردم حالم بد شد 😂(همش هم با لحن مظلوم و بغض دارم میگفتمم😂😂)
مامان یکی زد رو سرش و گفت: الاهی خدا مرگ بده من و تو چرا انقدر خنگی بچه 😂😂(ابراز محبت زیر خط فقر🤣🤣😂😂)
بابا حرصی رو به مامان توپید: مهدیه هی بهت گفتم سر اینا گوجه،گلابی و توت فرنگی نخور خالا ببین چی شدن .
مامان هم یه نگاه حرصی بهم انداخت و گفت:بیا برو بخواب من اینجا رو تمیز کنم ، خودت که به درک آشپزخونه ام رو خراب کردی 😂😂🤣(واسه مامان من آشپزخونه عزیز تر از بچه هاش هست 🤣🤣😂)
منم رفتم خوابیدم ولی طعم خون هنوز از توی دهنم پاک نشد 😂😂
فرداش به هزار زور مامان شون رو راضی کردم که بریم باغ وحش 🤣🤣رفتیم چشمتون روز بد نبینه همون اول رفتم سمت قفس گرگ ها بعد ایستادم و عمیق نگاهشون کردم و گفتم: من میدونم شما گرگینه هستید و شاهزاده سوار بر اسب من هم اینجاست من و به گرگینه تبدیل کنید بعد دستم رو بردم تا گاز بگیرن تا به گرگینه تبدیل بشم(دیدم که میگن با گاز گرگینه میشه تبدیل شد 🤣🤣😂😂)
یه دفعه داداش اهورا من میبینه و سریع دستم رو از توی قفس خارج میکنه و دوتا محکم میزنه روش😂🤣🤣
داد زد : بیشعور خنگ خدا این چه غلطی داری مکنی
تازه حواس بابا و مامان هم جمع ما میشه و میان جلو و بابا آنچنان با افسوس نگام میکنه که دلم براش میسوزه بعد دستم رو محکم میکشه میبره تو ماشین و داد میزنه: بهتر رها تا یک هفته تمام حرف نزنی چون تضمین نمیکنم سالم بمونی 🤣😂😂
ولی در هر صورت خدا لعنت کنه این فیلم هارو حالا یک مدت بعد فیلم نارنیا رو دیده بودم (نمیدونم دیدین یا نه 😂😂🤣)
هی خودم رو مینداختم توی کمد و و میخواستم ازش رد بشم برم داخل نارنیا اما حیف کمد شکست ولی من نارنیا رو ندیدم .🤣😂😂
حالا چند روز پیش رفته بودیم خونه یکی از دوستای بابام بعد دخترش پیش دبستانی بود اومد پیشم نشست و عکس یه پسر رو نشونم داد و گفت:این رلم 🤣😂😂
من اون لحظه اینطور بودم که خدایااااا دوره بچگی من چجوری بود دوره بچگی اینا چجوری یعنی دلم میخواست از یه برج سی طبقه ای خودم رو پرت کنم پایین 😂🤣🤣

درکل دوره جهنمی نه برزخی ای بود که واقعااا هنوز که هنوز بهش فکر میکنم حرصمممم میگیره 🤣🤣😂
البته هنوز هم با 17 سال سن دنبال خون آشام شدن هستم 🤣من و ساحل(رفیقم رو میگم این طرف وبلاگ داره 😂)درحال پیدا کردن یک راه حل هستیم تا خون آشام بشیم .😅😅
هروقت پیداش کردیم به شما هم میگیم بیاید خون آشام بشید 😂🤣

شما هم از این خنگ بازی ها در دوره بچگی داشتید ؟؟یا فقط من و ساحل بودیم🤣😂🤣اگه داشتید تعریف کنید یکم بخندیم 😅

_____________________________________________________
درسته بچگی هامون گاهی خیلی خنگ بازی در میاوردیم ولی قشنگ بود حالا واسمون یه خاطره شد .
میخوام این رو بگم از تک تک ثانیه های زندگیتون استفاده کنید که وقتی بزرگ تر شدید با یاد این خاطره ها بخندید شاد باشید .
انقدر به این فکر نکنید که وقتی بچه بودیم چقدر همه چی خوب بود الان واقعا چرت ، یا کاش بشه بزرگتر بشیم ‌‌.
قشنگا زندگی یعنی زمان حال اگه من در حسرت 10 سالگیم باشم از 17سالگیم جا میمونم و وقتی 25 سالم شد میگم کاش میشد برمیگشتم به 17 سالگیم پس توی زمان حال زندگی کنیم تا وقتی بزرگتر شدیم حسرت زمان های زندگیمون رو نخوریم .
آینده هم چیز به خصوصی نداره انقدر دنبالش نباشید و توی زمان حال زندگی کنید جون این زمان هم گذشته شما رو میسازه هم آینده .
اینم یه نصیحت دوستانه از من به شما خوشگلا 😘😘
بوس بای 😘


موضوعات مرتبط: ❀آی کیو❀

تاريخ : چهارشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۳ | 6:0 | نویسنده : رها❀سپیده |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.