🪴قلمرو شکست واژه ها🪴

وبلاگ رها🍓

🪴قلمرو شکست واژه ها🪴 | ❀کوه رفتن❀

رها❀سپیده
🪴قلمرو شکست واژه ها🪴 وبلاگ رها🍓

خاطره کوه رفتن 😅

.

تابستون سال 1402بود .
رهام و دوستاش قرار بود برن کوه منم از صبح پیله کرده بودم که منم میخوام بیام کوه ولی رهام قاطع برگشت و گفت:نه رها میخوای بیای بین اون همه پسر چیکار؟(انگار میخواستم برم ور دل اونا 😅)
_رهام من و نفس همراه تو میایم بعد ما راهمون جدا میکنیم یا اگه سپیده اومد ما سه تا میریم خوش میگذرونیم شما اون دوستات هم میرین جای دیگه ...
رهام:نه نه بعد جرا فکر کردی داداش میزاره که شما بیاین .
(داداش اهورا همیشه در نبود بابا خیلی رو مخ میشد بابا هم همیشه بهش میگفت من نیستم تو جانشین منی ، هر کی فکر نکنه انکار جانشین امپراطور هست ؛ البته زمانی که بابا هست انقدر رو اعصاب نیست 😅)
_اگه تاییده داداش اهورا رو گرفتم میزاری بیام(که البته جزو محالات بود 😅)
رهام: نه چرا فکر کردی من انقدر بی غیرت هستم که بزارم خواهر هام بین این همه پسر راه برن(یعنی من تا فردا صبح هم زر میزدم تهش میگفت نه ؛ما اگه سر داداش شانس داشتیم اینجا نبودیم 😂😂😂)
_من میرم پیش داداش اگه قبول کرد باید من و نفس رو با خودت ببری فهمیدی رهام باید
رهام:رها واسه من خط و نشون نکش میزنمت حالا هری
با پام محکم زدم به پاش که عین خیالشم نبود انگار نوازشش کردم (اهن و میمونه پسره 🤣🤣)
رفتم پیش دادش که داشت توی حال درسش رو میخوند(کلا تنها تصویری که من از داداش دیدم یا درس بود یا والیبال )
_داداش داداش ببین رهام من و نمیبره
اهورا: کجا؟
_کوه ،هرچی بهش میگم من و نفس بیایم بعد راهمون رو جدا کنیم قبول نمیکنه
اهورا: خوب کاری میکنه (به خدا یه روز تموم این کار هاش رو تلافی میکنم 😁)
_اها میشه بپرسم چرا؟
اهورا:چه دلیلی داره اصلا شما با این گله بخواین برین کوه اونم چی دوتا دختر بچه
_اها اونوقت رهام و آرسام و آرتین بچه نیستن میتونن برن فقط من و نفس بچه ایم(نفس بدبخت کلا خواب بود 😅)
اهورا: اونا پسرن رها
_فهمیدم چون ما دختریم باید بشینیم خونه فکر نمیکردم انقدر فرق بزاری
ایندفعه دیگه عصبی شد داد زد:بفهم رها بچه نیستی اونا پسرن نگرانی من بابتشون کمتر دوما بزرگتر باهاشون هست سورنا(داداش سپیده)،آراد و فرزین و مهدی ...
همه اینا به عنوان بزرگتر همراهشون هست ولی شما دوتا دختر هستید این رو بفهمین .
_خوب ما هم محنا رو با خودمون میبریم به عنوان بزرگتر (خواهر مهیا)
اهورا: محنا نمیاد چون زبان ازمون داریم .
_خوب خبر از احوال دختر مردم داری داداش اهورا
(اهورا و محنا هردو توی یک ترم زبان بودن و هم این که دانشگاه هم هردو تو یه کلاس بودن )
اهورا:گمشو رها دیگه تکرار نمیکنم نه نه نه
_واقعاااا خیلی زورگوییی داداش
اهورا: برو رهااااا
با حرص رفتم توی حیاط و روی تاب نشستم که همون لحظه سر کله دوقلو ها(آرسام و آرتین )پیدا شد .
آرسام تا من و دید سوتی زد گفت:به دختر عمه چیه دپرسی ؟
_به تو چه
آرسام : توپت پره هاااااا حالا بپر برو اون داداشت رو صدا بزن بیاد
_ صد سال سیاه نمیرم .
ادای من رو در آورد بعد اومد کنارم نشست و به آرتین گفت بره رهام رو صدا بزنه .
آرسام: الان قهری برای این که شما رو نمیبریم، رها اگه فقط خودمون بودیم میبردیمتون به والله ولی فقط ما نیستم .
اگه با سورنا و مهدی شون بودیم به خدا میبردیمتون ولی یه سری دیگه هم هستن .
_مگه ما میخوایم بیایم پیش شما ما جدا میریم شما جدا.
آرسام: میدونی اهورا اجازه نمیده اگه هم زنگ بزنی به عمو مهدی هم تهش حرف اهورا رو تایید میکنه امروز رو بیخیال شو من قول میدم هفته بعد ببرمت قول شرف
_قولت بمونه برای خودت حالا برو .
اونم سری تکون داد و با رهام و آرتین رفت ...
منم همینطور که نشسته بودیم فکری شیطانی به ذهنم رسی(با شیطان رفیق فابیم😅🤣)
سری رفتم توی اتاق و یه لیوان آب رو سر نفس خالی کردم(وگرنه اونطوری بیدار نمیشد)
اونم هرچی فوش بود رو بهم داد ولی بعدش گوش به حرفم سپرد منم تموم نقشه ام رو گفتم
نفس: ولم کن رها من واقعا حوصله دردسر ندارم
_نفس یک بار تو زندگیت پایه باش
اونم بی میل سرش رو تکون داد منم زنگ زدم به سپیده خبر دادم اونم به سرعت قبول کرد .
بعد هم زنگ زدم به مهیا و اونم تاییده داد.
بعد رفتم پایین روبه روی داداش اهورا گفتم:داداش حالا نزاشتی بریم کوه میزاری بریم خرید
اهورا: کجا؟
_چند تا کوچه پایین تر
اونم بی میل سرش رو تکون داد و گفت دوساعت دیگه خونه باشین .
سرم رو تکون داد و رفتم دست نفس رو گرفتیم و باهم رفتیم بیرون و یکم بالاتر رفتیم سپیده رو دیدیدم که منتظر ما ایستاده بود .
محکم بغلش کردم (عشق من این دختر🤣)و هر سه تا باهم حرکت کردیم و مهیا رو هم سر راه گرفتیم و رفتیم به سمت کوه .
خلاصه میکنم کلی راه رفتیم تا رسیدیم و خیلییی هم خوش گذشت البته من اول تا آخرش داشتم غر میزدم 🤣
ولی واقعا خوش گذشت فقط زمانی به خودمون اومدیم که غروب شده بود .
کلی با بچه ها عکس و فیلم گرفتیم که تازه فهمیدیم 6 بعد از ظهر .
در این حد هااااا خیلییی اونجا خوشگذشت بهمون .
یه دفعه سپیده برگشت گفت: شما رو نمیدونم ولی من برم خونه یه جنگ اساسی با سورنا دارم .
حالا من و جو گرفت و گفتم: نترسین بابا چیزی نمیگن فوقش میگیم خریدمون طول کشید .
نفس: حتما هم داداش اهورا باور میکنه .
خلاصه ما تا پایین رفیتم تا به خونه برسیم ساعت شد 7:30
من همون دم در هزار تا صلوات نزر کردم سالم امشب رو تموم کنم (ولی حیف😂😂)
وارد که شدیم داداش رو دیدم عصبیی کتاب رو پرت کرد سمت در که تازه ما رو دید و یه جوری اومد طرفمون که من عزرائیل رو جلو چشمم دیدم(وجدا: چه شکلی بود 🤣 جذاب بود 😅)
اهورا: دارم حیلی با آرامش میپرسم شما دوتا تا الان کدوم گوری بودین(آرومش اون بود عصبیش رو خدا میدونه🤣 )
_یه لحظه گوش کن داداش من توض...
نزاشت حرفم تموم بشه مچ دستم رو گرفتم محکم فشار داد .
باور کنید صدای جیغ استخوان هام رو شنیدم
_آییی داداش دستم ول کن
ولی اصلا گوشش بدهکار نبود هی داد میزد(یکی نیست بگه داداش من تو کل زندگیت رو باشگاه بودی اینطوری دستم و فشار میدی خورد میشه 😅😅مظلوم رها )
آخر سر هم رهام اومد نجاتم داد،مثل این که زودتر از ما اومده بودن .
البته چهرش درهم بودااا .
اهورا: رها از این زمان تا زمانی که بابا بیاد حق ندارین نه تو نه نفس غلطی کنین یا اشتباه به قرآن چشمم رو میبندم یه بلایی سرتون میارم . از حالا هم اجازه بیرون رفتن ندارین، کارت و پولتون هم دست من میمونه و گوشیتون هم توقیف میشه و میشینین درس هاتون رو همه رو میخونین که امروز فقط آزمون میدید(برای کنکور داشتیم میخوندیم)
من واقعااا اصلا اهمیت نمیدادم چی میگه چون دستم وحشتناک درد میکرد و واقعآ یه لحظه فکر کردم شکست .
البته به ماند که دو سه تا ضربه هم به بازی من و نفس زد و فرستادمون توی اتاق .
منم مظلوم نشسته بددم روی تخت البته از اول میدونستم اینطوری میشه ها ولی کرم درونم نخوابید و باید میرفتم کوه .
یکن دراز کشیدم و به دستم نگاه کردم که یه جورایی کبود شده بود .
بعد از دوساعت در اتاقم صدا در اومد و رهام اومد داخل و کنارم نشست بعد هم گفت:آین چه کاری بود کردی هومم؟
_عصبی گفتم: به تو چه تو چیکاره منی؟
اونم آروم با دوتا انگشتش زد به صورتم و گفت: پرو نشو چیزی بهت نمیگم . حالا هم بیا نازت و بکشم باید برم درس بخونم
_ناز کش زیاد دارم لازم نیست تو نازم و بکشی .
خنده ای گرد و گفت: حتما داداش اهورا و نفس میان نازت رو میکشن یا حتما بابا .
با اخم نگاهش کردم که بغلم کرد و گفت: جغله اینجا تنها منم که ناز توی تتغاری رو میکشم .
بعد از یکم حرف محبت آمیز😅 دستم رو نوازش کرد و بعدش گفت:بیا بریم اهورا دستت رو ببینه .
_داداشت خودش دستم رو اینطوری کرد حالا برم بگم داداشی جون بیا دستم رو نگاه کن که یه وقت نشکونده باشیش .
خونه ما رسما ساواک رو میمونه (حالا زر میزدم هااا اصلا اینطوری نیستن 😅😅)
رهام هم برگشت گفت: بریم جغله بعد هم دستم رو گرفتم و با هم رفتیم پیش داداش اهورا اونم یه اخمی کرد و نگاه به دستم انداخت و شروع کرد به چک کردنش (دکتر هنوز نشده بوداا ،اما از بابام یه سری چیزا مثل جا انداختن ووو یاد گرفته بود)در نهایت هم برگشت گفت: دستش خوبه فقط یکم به خاطر فشار درد میگیره .
_دیه اش رو ازت میگیرم .
بیخیال برگشت گفت: تو در حال عادی داری ازمون دیه میگیری همین هفته پیش دو ملیون زدم به حسابت (حرف حق جواب نداشت 😅)
_به بابا میگم
رفتم زنگ زدم به بابا مارچا رو براش تعریف کردم میدونید چی گفت: کار خوبی کرد (یعنی نابوووود شدم😅😅 )
با گفتن: ای آفا مهدی پسر دوست تلفن رو قطع کردم .
البته فردا برام یه دستبند ظریف جذاب خرید بهم داد ولی اصلا معذرت خواهی نکرد فقط گفت: بیین بهت میاد .
همین ...
و ماجرای ما هم اون روز اینطوری تموم شد .

_________________________________________________
شما رو نمیدونم ولی من که خیری نبردم از داداشام 😂😂
کلا موجودات رو عصابی هستن 😅
واقعا آرزوم بود یه داداش کوچیکتر داشته باشم تا بزرگتر 😂
ولی با تموم رو مخ بودنشون اما در سرنوشت این جانب هستن
البته یه چیزی نگفتم بابام اومد خونه تمام حق رو به دکترش داد که دید یکم ناراحت شدم گفت: ناراحت نباش تو جوب پیدات کردیم دیگه ته محبت همینقدر 😅😅(شانس ما هم از زندگی همینطور بود دیگه ...)
بابای من کلا داداش اهورا خیلی دوست داره به قول مامان دردونش هست😅البته بابام فرق نمیزاره ها 🤣

{خانواده یعنی زندگی ...🥰😍🤩}

🌼🍁🌼🍁🌼🍁🌼🍁🌼🍁🌼🍁🌼🍁🌼🍁🍁🌼🍁🌼🍁

دوستون دارم بای❤


موضوعات مرتبط: ❀کوه رفتن❀

تاريخ : یکشنبه چهارم آذر ۱۴۰۳ | 18:51 | نویسنده : رها❀سپیده |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.