🪴قلمرو شکست واژه ها🪴

وبلاگ رها🍓

پسران مرموز دزدی

رها❀سپیده
🪴قلمرو شکست واژه ها🪴 وبلاگ رها🍓

پسران مرموز دزدی

خونه‌ی سوت و کور بود، مثل همیشه این وقت روز. دایا بیمارستان بود، سانیار مدرسه، سامی یا سر فیلمبرداری بود یا غرق در الافی، و داداشم هم که مثل چسب به شرکتش! با یه خستگی مفرط کیفم رو پرت کردم روی مبل و خودم روش ولو شدم.
لیوان آبی که روی عسلی جا خوش کرده بود رو سر کشیدم. یه نفس عمیق، انگار کل هوای خونه رو تو شش‌هام جمع کردم. این چند وقت کار نمایشگاه دیوونه‌ام کرده بود، وقت برای خودم نداشتم، حتی وقت نفس کشیدن! دستم رو کشیدم روی موهام که حسابی بهم ریخته بود. خواستم بلند شم که صدای کلید تو قفل پیچید. با تعجب برگشتم. سامی بود! این وقت روز؟ ابروهام پرید بالا. قبل از اینکه چیزی بگم، با یه سرعت غیرقابل باوری گفت: ساتیار، جون مادرت، یه کمکی بهم کن! با حرص گفتم: باز چه گندی زدی که باید کمکت کنم؟!!
یه مکث کوتاه کرد و گفت: اممم... کاری که نکردم! ولی باید یه کاری بکنیم! یه کار خیلی مهم! پوکر نگاهش کردم.
انگار داشت از زیر یه چیزی در می‌رفت. بالاخره گفت: زنگ بزن به دایا، بگو فوری بیاد خونه! با خستگی گفتم: خودت زنگ بزن دیگه! جواب داد: تو نمیشناسیش! فکر می‌کنی یک درصد احتمال داره بخاطر من از بیمارستان دل بکنه؟! ولی اگه تو بگی، ! فوری میاد!
با یه غرغر زیر لبی، گوشیم رو درآوردم و شماره‌ی دایا رو گرفتم. صدای گرفته‌ش از اون ور خط اومد: بله؟
گفتم: سلام، داداشم میگم. بیکاری یه سر بزنی خونه؟
دایا: خونه؟ برای چی؟ کسی مرده؟ (آخ دایا! همیشه همینه. بی‌خیال!)
با تاسف سری تکون دادم. گفتم: نه، کسی نمرده! ولی یه کار مهم باهات دارم. اگه بیکاری بیا خونه! یه مکث کوتاه کرد، بعد گفت: حله، دو دقیقه دیگه اونجام. بای!
گوشی رو قطع کرد. رو به سامی کردم و گفتم: حالا درست شد؟ بگو چی شده؟
سامی: بزار دایا بیاد، بعد تعریف می‌کنم. ولی قول میدم حسابی هیجان انگیز باشه! با یه اخم روی مبل نشستم و منتظر موندم.

چند دقیقه بعد دایا، با یه قیافه‌ی خسته‌تر از همیشه، وارد خونه شد و با لحنی خسته گفت: خوب چیشد؟!!
با حرص گفتم: یعنی من باید یک کلاس دو ساعته درباره آداب معاشرت برات بزارم. کسی که وارد خونه میشه اول سلام میکنه!!
دستش رو به معنی بی‌خیال بابا بالا انداخت و همینطور که به سمت آشپزخونه می‌رفت، گفت: خوب چی می‌خواستی بگی که من و از بیمارستان تا اینجا کشوندی؟!
خواستم توضیح بدم که سامی پرید وسط حرفم و با لحنی پر از هیجان گفت: من کارتون داشتم! سریع بیاید بشینید! این موضوع خیلی مهمه!
دایا، همینطور که داشت لیوان آب پرتقالش رو مزه مزه می‌کرد، با یه اخم گفت: بخاطر کار این بود که من و تا اینجا کشوندین؟! شما دوتا بیکارید ولی مگه منم بیکارم! یه توضیح قانع کننده بدید ببینم.
بالشتی که کنارم بود رو پرت کردم سمتش و گفتم: دایا دو دقیقه ببند!!
بعد رو به سامی گفتم: خوب بگو چی شده؟ دلم داره از جا کنده میشه!
سامی با یه مکث کوتاه، انگار که می‌خواست آماده‌ش کنه برای یه شوک بزرگ، گفت: باید بریم... دزدی!
تا اینو گفت، آب پرتقال توی گلوی دایا گیر کرد و با یه سرفه وحشتناک گفت: تکرار کن. بریم دزدی؟! من جراح مملکت برم دزدی؟!! شما دوتا دیوونه شدید؟!
سامی سریع گفت: دزدی که نه! می‌ریم که حق من رو پس بگیریم! یه حق مسلم!
دایا با ناباوری گفت: اون وقت چرا ما باید بیایم حق تورو پس بگیریم؟ مگه من بیکارم که بیام توی کارای خلاف تو؟!
سامی با التماس گفت: دایا جونم، لطفاً! این واقعا برام خیلی مهمه! مهم‌تر از هر چیز دیگه تو دنیا!
دایا، با یه لحن شکاک، گفت: خوب چی می‌خوای بدزدی؟ اصلا چی گم داری که میخوای با دزدی به دستش بیاری !!
سامی، بعد از یه مکث طولانی و با چهره ای که ترکیبی از عصبانیت و ناچاری داشت، گفت: دیروز من با مقدم شرط‌بندی کردم سر دفاع شخصی. و از اونجایی که من باختم، مجبور شدم طبق شرط، گردنبند الماسم رو بهش بدم. ولی بدِ ماجرا اینه که من نمی‌تونم گردنبندم رو از خودم دور کنم! برام خیلی خیلی مهمه!
میدونستم چرا اون گردنبند براش اینقدر مهمه. اون آخرین یادگاری عمه‌ی آسلی بود، یه یادگاری که همیشه سامی با دیدن اون آروم میگرفت و علاوه بر اون این گردنبند برای ماکان هم خیلی مهم بود و اگه قطعا میفهمید دنیا رو بهم میریخت ! گفتم: ولی بازم دلیل نمیشه بخوایم بریم دزدی! بعد تو شرط‌بندی کردی دیگه، کاریش نمیشه کرد. باید یه راه قانونی پیدا کنیم. دایا با عصبانیت گفت: وقتی انقدر احمقی که روی چیزایی که دوسشون داری شرط‌بندی می‌کنی، اینم چوبش! من بهت کمک نمی‌کنم! برو خودت یه فکری بکن! من وقت ندارم برای این مسخره‌بازی‌ها.
با این حرف، دایا به سمت اتاقش رفت و در رو محکم پشت سرش بست. سامی با یه نگاه غمگین و ناامید به من نگاه کرد.

وقتی اینطوری مظلوم میشد واقعا نمیتونستم نه بگم !!
با حرص گفتم: اینطوری نگاهم نکن سامی . انتظار نداری که باهات بیاین دزدی که ...هوم ؟؟!!.
با اظطراب گفت: انتظار دارم بیاید . کاری نداره که فقط از دیوار میپریم بعد من گردنبند و پیدا میکنم میریم همین تمام شد !!
خواستم چیزی بگم که ادامه داد: لطفاااااا !! تو که میدونی !!
از جام بلند شدم و بدون توجه بهش خواستم برم توی اتاقم که دایا اومد پایین و یه نگاه به صورت غمگین سامی انداخت و فحشی زیر لب بهش داد و گفت: برنامه اش رو بچین میریم !!فقط گیر افتادیم تمام مسئولیت گردن تو !!
با بهت به دایا نگاه کردم که سامی گفت: ساتیار جونمممم!!
با اخم گفتم: باشه ولی فقط همین بار، فهمیدی؟؟!!
با ذوق گفت: آره آره کاملا ملتفت شدم !!

سارمین:

وارد آبدارخانه شدم، بوی قهوه‌ی تازه دم شده، هوای فضا رو پر کرده بود. درسا، با موهای مشکی ای که از زیر شال بیرون ریخته بودند، مشغول آماده کردن قهوه بود.
ابرویی بالا انداختم. لیوان مخصوص خودم رو از بوفه برداشتم و کنارش گذاشتم. "برای من هم درست کن." با بهت سرش رو بالا آورد، انگار حضورم رو ناگهانی حس کرده بود.
چشماش، تاریک و عمیق، لحظه ای با من ملاقات کرد. گفت:چشم" صدایش آهسته و کمی لرزون بود.
همینطور که مشغول کار بود، با لحنی که سعی می‌کرد بی‌خیال به نظر برسه پرسید: چی شده رئیس؟ خودتان تشریف آوردید برای قهوه؟!
خنده‌ای کردم و در جواب گفتم: از یک جا نشستن و این همه محاسبات خسته شده بودم. تصمیم گرفتم کمی این طرف‌ها بچرخم و قهوه‌ای بخورم
لبخندی زد، لبخندی که گودی‌های کوچک و ظریفی در کنار لب‌هاش ایجاد کرد و با لحن کشیده ای گفت: آهاااا!
چند دقیقه بعد، لیوان قهوه‌ی داغ رو به سمتم گرفت.
تشکری کردم .
گرمای لیوان، گرمای لطیفی رو به دستام منتقل کرد. چشم‌هاش را برای لحظه‌ای به من دوخت، لب‌هاش به آرومی حرکت می‌کردند: من… من دیگه برم سر کارم.
صدایش کمرنگ و آهسته بود، انگار تردید داشت.
به رفتنش خیره شدم. درسا راویان، دختر 24 ساله‌ای که یک ماه از دوره آزمایشی‌اش می‌گذشت و حالا کارمند رسمی شرکت من بود. دخترِ به شدت خاص و قدرتمند .
، اما حدودا مدتی هست که من تغیرات زیاد کردم... مدتی به اون فکر می‌کردم، به نگاهش، به لحنش. به تدریج، فکر اون، جایگزین خستگی شده بود و الان، حس آرامشی عجیب جایگزین اون شده بود. صدای سالومه، من رو از افکارم بیرون کشید.
به سمت اتاقم می‌رفتم که صدای جر و بحثی از راهرو به گوشم رسید. درسا و دایا، برادرم، در حال مشاجره بودند.
دایا با لحنی تند و پرخاشگرانه گفت: خانم! شما کوری؟ اگه لیوان قهوه‌ات می‌ریخت روی لباس گرون‌قیمت من چی؟!
درسا، با همون شیطنت همیشگی‌اش جواب داد:گمشو بابا! اصلا دوست داشتم!
دیگر سکوت جایز نبود. داد زدم: بسه! اینجا چه خبره؟!
دایا، با دیدن من، سریع گفت: داداش…
نذاشتم حرفش را تمام کند گفتم: تو برو تو اتاقم! رو به درسا: خانم راویان، بعداً بیایید اتاق کارم.
درسا چشمی گفت و با عجله رفت. من به سمت اتاقم رفتم. دایا روی مبل ولو شده بود و مشغول بازی بود. نزدیکش شدم. من باید یه جلسه پربار از ادب و احترام بهت یاد بدم!
با بی میلی از جا بلند شد و نشست. من هم روی صندلی‌ام نشستم وگفتم: این اتفاقی که چند دقیقه پیش افتاد چی بود؟ تو از کی انقدر از بالا به مردم نگاه می‌کنی؟ فکر می‌کنم اشتباه کردم که از لحاظ مالی بی‌نیازتون کردم!
دایا: داداش، این دختر خیلی پرو بود. به جای اینکه معذرت خواهی کنه، طلبکار بود!
دست به سرم کشیدم. تو عقده‌ی معذرت خواهی داری مگه؟! آهی کشیدم و ادامه دادم: تکرار نشه دایا، فهمیدی؟!
شونه‌ای بالا انداخت. فهمیدم باید روش دیگه ای بهش بفهمونم. بلند شدم و نزدیکش رفتم، چونه‌اش رو بالا آوردم لب زدم:دکتر دایا راد، این آخرین باری بود که همچین رفتاری ازت می‌بینم. فهمیدی؟!
دایا:چشم…
_خوبه داداشم. حالا واسه چی اینجا اومدی؟ از این عادت‌ها نداری!
دایا:می‌خواستم بگم امشب من و ساتیار و سامی تا دیروقت بیرونیم. و اینکه… تتغاریتون خونه تنهایه. زودتر برید خونه. _امیدوارم دردسر درست نکنید.
چشمکی زد: بای داداشم!
بعد از رفتنش، سرم رو از روی کلافگی تکان دادم. دایا همیشه همین بود. چند دقیقه بعد درسا در زد و وارد شدبا لحن جدی ای گفتم: بشین.
روی مبل نشست. تقصیر…
_هیس! توضیح نخواستم. ولی خانم راویان، اینجا شرکت هست، هر رفتاری رو نمی‌تونید انجام بدید. تکرار نشه! در ضمن، دایا هرچی باشه برادر من هست. متوجه هستید؟
سر به زیر لب زد:بله.
_خوبه. حالا بهم کمک کنید، یه سری از نقشه‌ها رو درست کنیم. باشه ای گفت و مشغول کار شد. سالومه زنگ زد. چند دقیقه برم بیرون.
رو به درسا: باقی اش با خودت. منم سعی می‌کنم زود بیام. لبخندی زد. داشتم می‌رفتم که گوشیم روی میز افتاد. خم شدم تا آون رو بردارم که نگاه خیره درسا رو روی خودم حس کردم. _چیزی شده؟
گفت: نه رئیس.
خنده‌ای کردم و نزدیکش شدم. منتظرم باش دخترک. بعد از کارم یه سری حرفا دارم. باید یه چیزی‌ها روشن بشه!
با بهت به چهره‌ام خیره شد. از اتاق خارج شدم.
راوی:

درسا با یادآوری رفتار سارمین، لبخندی زد. اما ناگهان، لبخندش محو شد. نه… نه… نباید این اتفاق می‌افتاد. نباید به قلبش بها می‌داد. به سرعت لپ‌تاپ سارمین رو برداشت. به دنبال فایل‌های مورد نیازش می‌گشت. آن ها رو پیدا کرد. آرام و بی‌صدا، شروع به کپی کردن اطلاعات محرمانه شرکت و ارسال اون به مرد مرموز کرد. انگشت‌هایش، روی کیبورد می‌رقصیدند، انگار در یک رقص شیطانی.
احساس گناه، مثل زنجیری اون رو به خود می‌بست، اما مجبور بود و اجبار بدترین چیز است .
وقتی کارش تمام شد، شماره آن مرد رو گرفت.
صدای خش‌دار و سرد او از آن سوی گوشی به گوشش رسید: بگو؟!
گفت: فایل‌ها رو برات فرستادم
خنده‌ی بلند و سردی شنیده شد در جواب درسا گفت: آفرین. خوشم اومد!
اشک در چشمان درسا حلقه زد با نفرت لب زد: متنفرم ازت! که باعث شدی از خودم متنفر بشم!
مرد سرد گفت: من مجبورت نکردم. این تو بودی که بخاطر برادرت، حاضر شدی انسانیتت رو بکشی!
گوشی قطع شد. درسا، اشک‌هایش رو پاک می‌کرد. در اتاق به شدت باز شد و سارمین خسته‌ی از جلسه رو دید.
سارمین، نگران پرسید: چی شد؟!
درسا سرش را تکان داد: هیچی.
سارمین با اخم تشر زد: بگو ببینم چی شد؟!
درسا، با چشمانی اشک‌آلود، به چشمان سارمین خیره شد. متاسفم…
سارمین با تعجب گفت: متاسفم برای چی؟!
درسا مکثی کرد و گفت: "متاسفم که دوستت دارم…

ساتیار:

توی ماشین نشستیم و به نقشه احمقانه سامی گوش کردیم که احتمال شکستش تا پیروزیش بیشتر بود .
نقشه ای که با خط خرچند قورباقه سامی نوشته شده بود .
یه دفعه دایا گفت: این هرچی رو میمونهجز نقشه . از همون بچگی خنگ و اسکل بودی.
سامی با حرص جواب داد: ببخشید که این اولین بارم هست که دارم میرم دزدی !
با عصبانیت داد زدم: تورو خدا، خفه خون بگیرید .
دایا ساکت شد و چاقویی رو داخل جیبش گذاشت که با تعجب پرسیدم : این چیه دیگه؟ مگه میخوای بری قتل بکنی؟؟!!
دایا: قتل نه ولی اگه یه نفر بهم حمله کرد به این نیاز دارم !!
سامی: باشه بسه بریم دیر میشه!!
_معمولا دزدی رو دیروقت میرن .
بعد هرسه تا از ماشین خارج شدیم . خونه مقدم شون ساده بود زیاد به دستگاه های امنیتی مجهز نبود .
سامی به سرعت و خیلی آسون از دیوار بالا رفت که دهنم به شدت باز بود و لب زدم: راستش رو بگو چندبار رفتی دزدی هوم؟؟
گفت: به جان خودم اولین بارم هست .
بعدش دایا هم خیلی ریلکس و راحت از دیوار بالا رفت ، اما من برخلاف این دوتا به سختی تونستم برم بالا !!!
خو من که مثل اینا دزد نیستم که ...
وقتی وارد حیاط شدیم ، سامی گفت: من میرم بالا تا گردنبندم رو پیدا کنم شما دوتا هم اینجا نگهبانی بدید اتفاقی نیفته !!
_اکی اکی برو !!
بعد از رفتن سامی رو به دایا گفتم: خدا لعنتتون کنه که من هم داخل کار های شیطان صفتانه تون وارد کردید.
دایا با پوزخند گفت: بی‌خیال داداشم تو هم شیطانی فقط رو نکرده بودی!!
خواستم بزنمش که با صدای پارس سگ ساکت شدم و با نگاه به دایا فهموندم که گاومون زاییده!!
دایا سریع برگشت که با یک سگ عظیم جثه و سیاه روبه رو شد.
چاقو اش رو بالا آورد و روی صورت سگ نگه داشت .
و زیر لب گفت: ای الهی خدا بزنه به کمرت سامی که مارو مجبور به چه کارهایی که نمیکنی !!
همینطور اونجا وایستاده بودیم که سامی از بالا سریع پرید که باعث شد سگ وحشی بشه و به سمت ما حمله کنه .
دایا سریع چاقو رو پرت کرد طرفش که به سک نخورد اما حواسش رو پرت کرد و ما هم از این فرصت استفاده کردیم و سریع از روی دیوار رفتیم بالا و بدو بدو به سمت ماشینمون رفتیم .
توی همون لحظه شون هم مقدم و خانوادش از مهمونی ای که سامی میگفت برگشتن و وارد خونه شدن .
ما هم جای: ندونستیم که بیشتر صبر کنیم و به سمت خونه حرکت کردیم .
دایا ماسکش رو در آورد و گفت: سامی یک رو از زندگیم باقی مونده باشه خودم به شخص به قتل میرسونمت
گفتم: اون و ول کنیید امیدوارم لو نریم و پای پلیس وسط نیاد وگرنه آشوب میشه . وارثان خاندان راد دزد از آب درآمدند !!
سامی: این رو ول کن فقط دعا کن داداش نفهمه وگرنه پخ پخ حکم تیر واسمون میبره !!
دایا: با تمام خنگ بودنش دست میگه !! دزدی اصلا توی دایره لقاتش نیست!!
_یعنی پا سالم از این مخمصه بیرون بریم ، یه جشن درحد المپیک براتون میگیرم !!
خنده آرومی کردن و دایا روبه سامی گفت: گرفتی گردنبندت رو ؟؟
سامی: اهوم
بعد گردنبند رو از جیبش بیرون آورد و گفت: چطوره؟؟!!
لبخندی زدم ؛ گردنبند به شدت خوشگی بود دقیقا عین عمه آسلی !!چهره محوی ازش به یاد دارم ولی میدونستم که زیبا بود و حتی معروف به زیبای خفته خاندان راد بود .
وقتی به خونه رسیدیم . همگی پیاده شدیم و وارد خونه شدیم .
یه دفعه با داداش سارمین و سانیار روبه رو شدیم که داشتن آب انار می‌خوردند.
با هول گفتم: سلام داداش خسته نباشی؟؟ چه خبر؟؟
داداش با تعجب گفت: خوبید ؟ یه جوری هستید .
ستمی پیش دستی کرد و جواب داد: نه داداش عالیی و پرفکت !!
داداش با اخم گفت: اگه کاری کردید که اینطوری استرس دارید الان بهم بگید ، میگذرم آما... خودم بفهمم کاری میکنم مرغ های آسمون به حالتون گریه کنن !! این یه تهدید نیست یه هشدار!!
آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و جواب دادم: نه داداش شما که من و میشناسی ، هیچ اتفاقی نیفتاده !!
داداش سری تکون داد که نگاه به بچه ها کردم که اونا هم مثل من بودند .
سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و رفتم پیش سانیار و آروم بغلش کردم که با حرص دستم رو کنار زد و گفت: با این سه تا میرین بیرون حالش رو می‌برین بعد من و خونه تنها میزاری؟؟!!
خنده ای کردم و گفتم: ببخشید اصلا فردا باهم هرجایی که تو دوست داری میریم . فقط امر کن .
قیافه ای به خودش گرفت و گفت: باش !!
سامی و دایا هم خیلی ریلکس جلو اومدند و گوشش رو محکم کشیدند گه باعث آخ و اوخ کردن سانیار شد .
داداش خشمگین نگاهشون کرد که خنده ای کردند و دست سانیار رو کشیدند و بردن جلو پلی استیشن!!
و شروع کردن به گیم زدن!!
بعد از مدت طولانی ای بازی کردن هر کدوم ما رفتیم بخوابیم اما داداش عجیب توی فکر بود و گاهی برای مدت طولانی خیره گوشیش میشد . نمیدونم چرا ولی حس وجود یک زن رو به زندگی داداشم می‌کردم. اما امیدوار بودم هرچی که هست به خوبی و خوشی تموم بشه .

راوی:

دایا درحال رفتن به اتاق خوابش بود که ناگهان چشمش به برگه ای که درون سطل آشغال کاغذ بود خورد . سریع آن برگه را برداشت . وبا چیزی که خواند از حرص دستانش مشت شد . برگه امتحان ریاضی سانیار با نمره 11/5.
خواست به س عت به سمت اتاق سانیار برود که با دیدن ساعت پیمان شد و زیر لب گفت: دارم برات ، آخه آدم هم انقدر خنگ توی ریاضی!!...


پارت بعدی اتفاق های چالش برانگیز زیادی قرار بیفته . مثلا تصور کنید سارمین از دزدی پسرا با خبر بشه .😅😅

و دایا قسمت بعد یه استاد به شدت سختگیر تبدیل بشه وووو😅😅درکل قسمت بعدی جنجالی هست درحد المپیک 😅😅

دوستون دارم عشقا بخاطر تاخیر هم متاسفم . نزدیک عید و هرروز توی بازار پلاس هستیم 😅😅



تاريخ : دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ | 19:39 | نویسنده : رها❀سپیده |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.