🪴قلمرو شکست واژه ها🪴

وبلاگ رها🍓

🪴قلمرو شکست واژه ها🪴 | ❀فضولی تو کار داداش اهورا ❀

رها❀سپیده
🪴قلمرو شکست واژه ها🪴 وبلاگ رها🍓

خاطره فضولی تو کار داداش اهورا 😨

روی مبل نشسته بودم و داشتم درس میخوندم (دیگه خرخونی این ماجرا ها😅)
اون روز خونه کسی نبود به جز من و داداش اهورا چون نفش رفته پیش سوگند و رهام هم پیش آرسام و آرتین بود.
داداش اهورا هم توی اتاقش بود و داشت کارای دانشگاهش رو انجام میداد .
یه دفعه زنگ خونه به صدا در اومد رفتم دیدم که محنا هست .
(محنا خواهر مهیا رفیقم هست و محنا هم دانشگاهی داداش اهورا هست .)
در رو باز کردم و بعد از چند دقیقه محنا اومد بالا
_به سلام محنا خانم احوال شریف
محنا:سلام خوبی؟ چه خبر؟اهورا هست ؟
_آره بیا تو الان صداش میکنم
بعد هم رفتم سمت اتاق داداش و در زدم
اهورا: بله ؟
_داداش بیا محنا اومد کارت داره .
اهورا: باش اومدم .
منم رفتم پیش محنا و براش یه لیوان چایی ریختم و براش و گفتم: چه عجب شما رو دیدیدم .
محنا: اوففف رها انقدر درس دارم که باور نمیکنی .
به دفعه داداش اهورا اومد و گفت: سلام چطوری؟
محنا هم لبخند خجولی زد و گفت: خوبم ممنون .
یه نگاه مشکوکی بهشون انداختم و روی صندلی نشستم و پاهام رو روی هم انداختم .
اهورا: خوب پروژه تا کجا پیش رفت
محنا: تا نصفش رو انجام دادم بقیش رو نتونستم گفتم باهم ادامش رو انجام بدیم .
اهورا: حتما ، رها برو میوه بیار
بعد هم لبخندی به محنا زد اونم متقابلا لبخندی بهش زد .
من اینطوری بودم که جلل خالق اهورا و لبخند . یه حسی بهم میگفت اینجا یه چیزی درست نیست .
منم همینطوری که داشتم نگاهشون میکردم رفتم میوه آوردم.
محنا: میگم اهورا میای بعد کلاسمون بریم یه کافی شاپ ، تازه باز شد کسی نیست که باهام بیاد .
اهورا : آره حتما منم یکم خستم درس ها واقعااا خیلی سنگین .
محنا: موافقم حالا اینو ادامه بدیم .
من اون لحظه واقعااااا مغزم سوت کشید اصلا داداش اهورا و این حرفاااا ، من دو روز التماسش کنم نمیاد با من کافه حالا محنا ازش خواست بدون چون و چرا قبول کرد .(😅🤣)
یه دفعه برگشتم گفتم: خبریه ؟
محنا: وا چه خبری؟
_مثلا این که دارم زن داداش دار میشم .
یه دفعه محنا قرمز شد سرش رو انداخت پایین .
اهورا داد زد: رها دهنت و ببند اینا چیه میگی
_خوب چیه داداش تو یک بار هم بامن نیومدی کافه بعد محنا بهت گفت بدون چون و چرا قبول کردی .
محنا: رها جان عزیزم اصلا این چیزا نیست .
با طعنه گفتم: مشخصه شما اخلاق و رفتارتون داره داد میزنه ، خوب اگه چیزی هست به منم بگید دیگه .
به دفعه اهورا بلند شد اومد طرفم که جیغ کوتاهی زدم خودم و به یخچال چسبوندم .
اهورا:دهنت رو میبندی رهااا بعد بازم رو گرفت و محکم فشار داد و از آشپزخونه بیرونم کرد .
واقعا بهم برخورده بود ، که جلوی محنا اینطوری بامن رفتار کرد .
منم با حرص گفتم: باشه باشه داداش من حالا غریبم دیگه .
که ایندفعه اهورا می میخواست بیاد طرفم که محنا گفت: اهورا چیکارش داری ؟
اهورا هم تا محنا این حرف رو زد نگاه ازم گرفت و گفت:ببخشید رها رو میشناسی دیگه عقل درست و حسابی ای نداره هرچی دهنش میاد رو میگه .
شاید باور نکنید ولی انقدر ناراحت شدم از حرفش که حد نداشت (کلا من انقدر هم زودرنج نیستم ولی این حرفش جلوی محنا برام سنگین تموم شد )
محنا: وا این حرفا چیه اهورا اتفاقا رها خیلی هم دختر خوبی هست .(بازم به مرام محنا )
بعد هم سریع گفت: اهورا پس فردا میبینمت کاری نداری
اهورا: نه مراقب خودت باش !!
(بعد میگه چیزی بینمون نیست 😅)
بعد از رفتن محنا ؛ داداش اهورا با عصبانیت نگاهم کرد و در یک حرکت ناگهانی مچ دستم رو کشید و به سمت اتاقم برد و پرتم کرد روی زمین .
با حرص گفتم: چیکار میکنی داداش ؟؟
اهورا: خفه شو رهاا ، من امروز تو رو آدم میکنم این حرف ها چیه به محنا زدی هاااا مگه بچه ای
_الان من باید عصبی و ناراحت باشم که جلوی دختر مردم با من اینطوری حرف زدی حداقل یکم احترامم رو نگه میداشتی داداش .
اهورا:تو مگه احترام من و نگه داشتی آبروی من و رسما بردی .
خواستم چیزی بگم که با کمربند مانتو ام زد به پام
_آیی داداش
یکی دیگه زد ، تا پنج تا ضربه زد . و بعد دستش رو به طرفم گرفت و گفت :وای به حالت تا شب از اتاق بیای بیرون من میدونم و تو 😡
_داداش
اهورا : رها دیگه اخطار نمیکنم وگرنه اون روی من و میبینی
بعد هم از اتاق رفت بیرون منم با حرص موهام رو بهم ریختم (این عادت مضخرفی که من دارم هر وقت حرصی میشم این کار رو میکنم😅)
بعد هم رو تخت دراز کشیدم ؛ بعد از چند دقیقه خوابم گرفت و خوابیدم زمانی بیدار شدم که رهام رو بالاسرم دیدم .
_رهاااام
رهام: جانم بلند شو بیا بیرون غذا بخور بعد من و تو حرف داریم(خیلی جدی گفته بوداا)
منم بلند شدم رفتم پایین داداش اهورا رو دیدم که روی میز نشسته و توی گوشیش هست بدون اهمیت بهش روی میز نشستم و شروع کردم به خوردن غذا (رهام داشت میومد ساندویچ همبرگر گرفته بود )
بعد از غذا هم خواستم برم توی اتاقم که داداش اهورا گفت: رها زنگ میزنی از محنا عذر خواهی میکنی بابت امروز !!
_زنگ نمیزنم ، داداش زور نگو
با اخم خواست داد بزنه که رهام سریع گفت: داداش زنگ میزنه ول کن .
خواستم چیزی به رهام بگم که اومد طرفم و دستم و گرفت رفتیم سمت اتاقم .
_رهاامم چی میگی ؟
رهام: هیس بسه رها قبول کن کارت اشتباه بود!! باشه
_خوب قبول اما ...
رهام: اما نداره زنگ بزن ازش عذر خواهی کن وگرنه داداش عصبی میشه
با عصبانیت گفتم: دیدی با من چجوری رفتار میکنه بعد حالا با محنا...(تمام اینا بهانه بود من فقط حساس شده بودم روی اهورا 🌱)
رهام آروم بغلم کرد و گفت: تتغاری الان حسودی کرد ؟
_نخیرم میدونی اصلا حسود نیستم من فق..
هیس آرومی گفت و بعد ادامه داد: زنگ بزن به محنا بعد هم از اهورا معذرت خواهی کن باشه جونم ؟
_رهاااااامممم😩😩
یه چشم غره بهم رفت و بعد هم گوشی رو داد دستم ، منم به محنا زنگ زدم و بابت امروز معذرت خواهی کردم اونم واقعا خیلی خوب رفتار کرد (کلا محنا دختر دوست داشتنی ای هست 💝)
بعد هم رهام از اتاق رفت بیرون ، بعد از چند دقیقه داداش اهورا اومد داخل و گفت: بیا اینجا
رفتم سمتش ولی اصلا نگاهش نکردم که گفت: تو که حسود نبودی هومممم؟(انگار صدای مارو شنیده بود )
_الانم میگم نیستم .
اهورا: نظرت چیه بریم کافه ؟
_نمیام اون زمان که باید میبردیم نبردیم و هرچی از دهنت در اومد بارم کردی داداش .
یکم نگاهم کرد و گفت: عصبیم کردی ؛ قبول نباید جلوی محنا اینطوری باهات حرف میزدم .
اما یه لحظه ام از زدنت و دعوا کردنت پشیمون نشدم .(داداش چه میشه کرد😅)
بعد هم گفت: لباست رو بپوش امروز بریم بیرون که دیگه تتغاری حسودی نکنه 😅
بعد هم رفت بیرو منم لباسم رو پوشیدم و رفتم پیشش که آروم گفت: رها بزرگ شو ؛ رفتار های بچگانت رو بزار کنار به خدا پیرم کردی . بعد هم تموم دنیا هم بیان نمیتونن جای تو و نفس و رهام رو بگیرن ؛ میدونی چرا چون شما تیکه ای از وجود من هستید .
دیگه هم این بحث مضخرف رو جلو نکش محنا فقط و فقط برام یه دوست قدیمی هست نه بیشتر ...!!
دیگه هم توی کارای من فضولی نکن ولی به والله اگه دفعه بعد تکرار بشه انقدر آروم باهات رفتار نمیکنم باش تتغاری 😉
_چشم داداش ببخشید
اونگ چشم هاش رو بست باهم رفتیم بیرون .
❤🌱
♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤
خوب دوستان به پایان این خاطره هم رسیدیم .
اینم خاطره فضولی توی کار داداش اهورا بود . که واقعا بعدا متوجه شدم کارم زشت بود.😅
البته هنوزم قبول دارم که داداش اهورا محنا رو دوست داره و متقابلا 🌱😅

(بابت این که خاطره کوتاه هم هست عذر میخوام خاطره های بعد رو طولانی مینویسم 🍁)

❤I love you❤


موضوعات مرتبط: ❀فضولی تو کار داداش اهورا ❀

تاريخ : جمعه شانزدهم آذر ۱۴۰۳ | 0:39 | نویسنده : رها❀سپیده |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.