راوی:
نگاهی به سر در شرکت کرد و بعد از نگاهی عمیق و طولانی با قدم های محکم وارد شرکت شد .
نگاه خیلی هارو روی خودش احساس میکرد اما فقط جدی به سمت اتاق رئیس حرکت کرد .
وقتی به نزدیکی اتاق رئیس رسید روبه منشی گفت: رئیس هستند؟؟!!
سالومه نگاهی به او انداخت و گفت: بله ولی لطفا خودتون رو معرفی کنید!!
پوزخند تندی زد و گفت: من درسا راویان هستم ؛ برای کار درخواست داده بودم و امروز وقت ملاقات داشتم با آقای رئیس!!
سالومه سریع گفت:بله بله پس شما برای کار اینجا هستید . لطفا چند دقیقه ای صبر کنید تا به ایشون خبر بدم .
درسا روی صندلی انتظار نشست و با دقت به اطراف نگاه کرد. دکوراسیون لوکس و سرد سالن، حس غریبی به او میداد. بعد از دقایقی، سالومه با اشاره به اتاق رئیس، به درسا اجازه ورود داد.
طبق عادت همیشگی اش بشکنی زد و وارد اتاق سارمین شد !!
بوی تند و تلخ ادکلن گران قیمت سارمین که کل فضا را پر کرده بود .!!
و تضاد زیبایی رو با ادکلن شیرین درسا رقم زد !!
سارمین سرش را بالا آورد و با دیدن درسا ثانیه ای به او نگاه کرد و بعد با حالت رسمی ای گفت: لطفا بنشینید !!
درسا سری تکان داد و روی صندلی نشست که سارمین پرسید:ممنون میشم به سوالاتم پاسخ بدید !!
باشه ای زیر لب زمزمه کرد که سارمین پرسید: اسم و فامیلیتون ؟؟!!
جواب داد: درسا راویان هستم!!
+تحصیلاتتون چیه؟!!
_لیسانس رشته معماری از دانشکده تهران !!
+مجرد یا متاهل؟؟!!
_مجرد
سارمین بعد از پرسیدن سوالاتی گفت: برای یک ماه آزمایشی اینجا کار میکنید اگه از کارتون راضی بودم ؛ استخدام میشید!
درسا با حرص گفت: من یک ماه زمان خودم و حروم کنم تا جناب عالی قبولم کنید؟؟!! اگه شرکت های دیگه میرفتم انقدر دردسر نداشت!!
سارمین ابروهاش از رفتار تند دخترک بالا پرید و گفت: خود دانید ولی اینجا هر شرکتی نیست !! فکر کنم قبل از این که درخواست برای این شرکت رو بدید مطالعه های لازم رو درباره شرکت سارمین راد کردید دیگه نه ؟؟!!
درسا با خشم از جاش بلند شد و گفت: خیلی خودتون و دست بالا گرفتید !!
سارمین هم بدون گفتن حرفی با ریلکسی تمام ماگ قهوه اش را برداشت و خورد و بعد با دستش به بیرون اشاره زد که دخترک سریع و با عصبانیت از اتاق بیرون زد !!
سارمین با رفتنش لبخندی زد و بی اعصابی را زمزمه کرد و مشغول کارش شد !!
سارمین:
بعد از رفتن دخترک خنده ای کردم و همینطور که درحال خوردن قهوه بودم.
بوی تلخش حس آرامش بهم میداد .
از جام بلند شدم و به سمت پنجره بزرگ که به پایین دید داشت رفتم و همینطور که دستام رو توی جیبم گذاشتم به دخترک نگاه کردم که با حرص و عصبانیت به سمت موتورش حرکت کرد !!
و توی همون لحظه گوشم زنگ خورد با دیدن اسم دایا ابرویی بالا انداختم و حواب دادم: بله ؟؟!!
گفت: سلام داداش خوبی؟؟!!
_خوبم چه خبر ؟؟ عجیب به من زنگ زدی؟؟
+ام میگم که من و سامی قرار بریم پیست موتور سواری خواستم اطلاع بدم!!
با اخم گفتم: نخیر لازم نکرده دفعه پیش رفتید برای هفت پشتمون بست بود!!
+داداش ایندفعه قانونی!! تازه ما دیگه بچه نیستیم !!
_گفتم نه یعنی نه !! خداحافظ
بعد قطع کردم و سری از تاسف تکون دادم و دوباره رفتم سر کارم .
هنوز چند دقیقه نگذشت که دوباره گوشیم زنگ خورد کلافه حواب داد که با صدای ساتیار گفتم: بگو ساتیار شما برادرا امروز ولم نمیکنین !
با خنده گفت: منم بخاطر همون برادرا زنگ زدم!!
_خوب چی شد ؟!
+آقایون به من زنگ زدند که به شما زنگ بزنم که برن به پیست!
_به این آقایون بگو که نه همین!!
+ داداش بزار برن اینطور که میگن پیست موتور سواریش
قانونی هست !!
_چرا فکر میکنی برای من قانونی یا غیر قانونی ایش مهم ؟؟من فقط نگرانم که اتفاقی براشون بیفته همین !!حالا هم قطع میکنم کلی کار ریخته سرم ساتیار !!
+باشه خداحافظی داداش
بعد از قطع کردن گوشی به سرعت به کار کزدن مشغول شدم .
نقشه های زیادی بود که باید میکشیدم .
راوی:
درسا با با حرص درحال ویراژ دادن توی جاده بود !!
توی همون لحظه گوشیش زنگ خورد با حرص جواب داد: هی کجایی؟؟!!
شخص پشت تلفن با خنده ترسناکی گفت: چی شد ؟؟تونستی توی شرکت سارمین استخدام بشی؟؟!!
جواب داد: چی میگی بابا توی دیدار اول دعوا افتادیم ، واقعا از اون غرور توی چشماش متنفرم !!
پوزخندی شنید و گفت: فکر میکنی کی هستی هااا ؛ تو یه آدم عادی از جایگاه عادی هستی ولی اون یه مرد توی جایگاه بزرگ و بالا هست . یه آدم معروف قدرتمند و تو چرا خودت و با اون مقایسه میکنی هوممم؟؟الان هم خیلی خودت و دست بالا نگیر دختر خانم اگه میخوای برادرت و نجات بدی باید همیچین کاری کنی !!!
درسا بخاطر این تحقیر اشکی از چشمش خارج شد و با حرص و بغض گفت: چرا ؟؟ اون چه بدی بهت کرد که میخوای زمینش بزنی؟؟!!
مرد پشت تلفن پوزخندی زد و گفت: من میخوام اون غرور توی چشماش رو بشکونم . میخوام شکستش رو ببینم !!
دوباره درسا پرسید: چرا ؟؟!!چه گناهی کرد؟؟
مرد گفت: مشکل همین جاست دختر جون . آدما بخاطر گناه نکرده مجازات میشن . بخاطر کار نکرده تاوان میبینن و این قانون بی رحم زندگی!!
درسا داد زد: تو خیلی بی رحمی عوضی!!
خنده ترسناک مرد باعث شد درسا به خودش بلرزه . این مرد دیوانه بود !! دوباره صدایش آمد: دخترک من بی رحم نبودم . بی رحمم کردن . من بد نبودم . بدم کردن و من روانی نبودم ولی روانیم کردن . من تاوان بی گناه بودنم و رو با گوشت و خونم دادم و حالا این دیگران هستن که باید همیچین تاوانی بدن!!
درسا سکوت کرد که مرد ادامه داد: تو هم به جای این که بهت بربخوره . سعی کن اطلاعاتی که لازم رو برام از اون شرکت بیاری و سارمین و عاشق خودت کنی وگرنه من هیچ کمکی نمیکنم تا برادرت زنده و سالم نجات پیدا کنه !! فهمیدی؟؟!!
با درد زمزمه کرد:فهمیدم !!
و بعد گوشی رو قطع کرد و کنار جدول خیابون نشست و آروم شروع کرد به هق هق کردن، از زندگیش خسته شده بود .
دلش آرامش میخواست . دلش برای اون ورژن چند سال پیشش تنگ شده بود . تنها دلش میخواست برادرش دارا رو از دست طلبکار ها نجات بده و تنها کسی که حاضر شد در ازای این کار کمکش کنه این مرد بود .
نمیدونست چقدر گذشت که با تاریکی هوا مواجه شد !!
سرش رو بالا آورد که با دیدن خیابون تنگ تاریک به آرومی از جاش بلند شد و سوار موتورش شد و خواست حرکت کنه که با باگ خالی بنزین مواجه شد .
با حرص و عصبانیت ضربه ای به موتورش زد که در همان لحظه بوق ماشینی اون رو به خودش آورد برگشت که با دیدن ماشین سارمین متعجب نگاه کرد که سارمین گفت: اگه مشکلی نداری میتونم برسونمت . هوا سرد!!
درسا نگاهی به موتورش انداخت میدونست الان وقت لجبازی نبود پس آروم جوری که انگار اون دختر جسور روز نبود گفت: اما موتور...
سارمین نزاشت حرفش تموم بشه که گفت: به بچه ها میگم موتورت رو بیارن . بیا سوار شو !!
درسا به سمت ماشین سارمین رفت و آروم سوارش شد .
سارمین بخاری ماشین رو روشن کرد که درسا سردش نشه و ازش آدرس خونه اش رو پرسید .
سارمین:
نگاهی به دخترک انداختم که با غم به بیرون نگاه میکنه . انگار اون دختری که امروز با جسارت جلو روم حرف میزد با این دختری که الان غمبرک گرفته خیلی تفاوت بود !!.
یه دفعه با صدای دخترک برگشتم که گفت: میخوام توی شرکت شما کار کنم اگه مشکلی نیست . قوانین شما رو هم میپذیرم !!
کمی نگاهش کردم و گفتم: امیدوارم بتونید با تیم من خوب کار کنید !!
سری تکون داد که ماشین رو به سمت آدرسی که گفت روندم و بعد از چند دقیقه ای به محل مورد نظر رسیدیم.
برگشت طرفم و توی جشمام خیره شد و گفت: ممنونم !!
لبخندی زدم و گفتم: خواهش میکنم شب خوبی داشته باشید!
نمیدونستم توی نگاهش چیه ولی یه چیزی بود که من و میترسوند !!
از ماشین پیاده شد و به سمت خونه نقلی کوچیکی که بود رفت .
بعد از رفتنش من هم به سمت خونه رفتم . روز خسته کننده ای بود .
وقتی وارد خونه شدم را فضای سوت و کور خونه مواجه شدم . در کل این خونه عادت نداشت آروم بمونه چون اون سه تا پسر به تنهایی میتونستن زلزه رو به وجود بیارن .
کیفم رو روی مبل رها کردم که ساتیار رو دیدم که در حال درست کردن کیک !!
رفتم طرفش که متوجه من شد و هول گفت: سلام داداش خسته نباشی!!.
ابرویی بالا انداختم به این هول شدندش ولی در نهایت گفتم:سلامت باشی . سوت و کور اینجا؟؟!!
یکم مکث کرد و جواب داد: سانیار که بعد از اومدن از مدرسه خوابید تا الان ... سامی و دایا ...ام(مکث کرد)رفتن بیرون یه غذا بزنن بیان همین . میخواستن برادرانه یه دوری بزنن .
نزدیکش شدم و گفتم: ساتیار تو من و خر میبینی؟؟!!
با هول گفت: نه داداش این چه حرفیه .
_پس چرا دروغ میگی اون دوتا سایه هم رو با تیر میزنن و فقط زمانی با هم هستن که دارن که توی پست ماشین و موتور و کوفت زهر مار کل کل میکنن همین !!
چیزی نگفت که فهمیدم زدم به خال و درست گفتم !!
با حرص گفتم: جدیدا زیاد با اینا گشتی اینطوری شدی . یه امید داشتم که تو حداقل بینشون آدمی که الحمدالله الان متوجه شدم دیگه آدمم نیستی!!
با شرمندگی سرش و انداخت پایین که گفتم: سانیار غذا خورد ؟!
گفت: نه از مدرسه اومد که سریع خوابید و اصلا غذا نخورد الان هم دلم نمیاد صداش بزنم عمیق خوابیده!!
_بیخود برو صداش بزن . این بچه پوست و استخوان شده از بس که غذا نمیخوره . هی به تو میسپرم غذا خوردنش که آبی ازت گرم نمیشه ایندفعه باید شخصا نظارت کنم !!
چیزی نگفت که کیفم رو از ردی مبل برداشتم و با سمت بالا حرکت کردم و وقتی وارد اتاقم شدم . اول وسایلم رو توی کمد جابه جا کردم و بعد رفتم حموم تا دوشی بگیرم .
بعد یک دوش آب گرم از حموم خارج شدم و بعد از پوشیدن لباس شروع کردم به خشک کردن موهام .
جدیدا خیلی بلند شده بود و وقت نکرده بودم برم اصلاح کنم . به حدی که روی چشمام میریخت و کار رو برام سخت میکرد .
از اتاقم خارج شدم که همین لحظه صدای دعوا و کل کل دایا و سامی زودتر از خودشون وارد خونه شد .
روی پله ایستادم انگار هنوز متوجه من نشده بودن و همینطور داشتن از از رو نمایی خودشون توی مسابقه تعریف میکردن که یه دفعه چشمشون به من خورد .
سامی با لبخند مصنوعی گفت: سلام بر آقا راد احوال شریف؟؟!
نزدیکش شدم که به سرعت گفت: غلط کردم . داداش شما که میدونی این دایا من وسوسه میکنه .شیطان و رجیم به این میگن . گاهی وقتا فکر میکنم شیطان خودش و توی دایا جا زده .!!
دایا که از این حرف های سامی متعجب شد ابرویی بالا انداخت که انگاه به خودش اومد و برای نجات خودش سریع گفت: من هیچ مسئولیتی رو در ازای این بچه کوچولو قبول نمیکنم . فکر میکنم هنوز اون عقل نا سالم رو داره که درست و غلط رو تشخصی بده .
بعد چشمکی به سامی زد که باعث حرصی شدن سامی شد!!
با داد گفتم: بسه ! مثل سگ و گربه می مونید هر روز خدا در حال جنگ و نزاع هستید!!
هردو سرشون و پایین انداختن که گفتم:برید اونجا من با شما سه تا کار دارم .
همون لحظه ساتیار با سانیاری که چشماش خمار خواب بود اومد بیرون .
سانیار انگار هنوز خواب بود که یه دفعه به من برخورد کرد .
سرش رو بلند کرد و گیج به من نگاه کرد . تک خندی زدم و دستم رو پشتش گذاشتم و کمکش کردم از پله ها بره پایین . میترسیدم الان که گیج زمین بخوره .
دایا و سامی هم رفتند روی مبل نشستن و ساتیار هم بهشون اضافه شد و همینطور که درحال خورد آب آلبالو بود گفت: چه خبر خوب بود؟؟!!
نگاهش کردم اما متوجه من نشد . اون دوتا هم انگار که انگار سریع از کارشون تعریف کردند .
سری از تاسف تکون دادم و بعد گفتم: هیسسس!! ساکت
هر سه تاشون سریع ساکت شدند که گفتم: شما دوتا هردو سوییچ موتورتون رو بزارید روی میز!!
خواستن غر بزنن که اخمی کردم و هر دو سوییچ هاشون رو روی میز گذاشتن و بعد ادامه دادم: و تا دو هفته دست به گیم هم نمیزنیم .
و بدون این که اجازه بدم حرف بزنن رو به ساتیار که داشت میخندید گفتم: تو هم تا دوهفته هر روز صبح ساعت پنج تا هفت ورزش میکنی !! اونم با مدیریت خودم !!
میدونستم که ساتیار از ورزش متنفر ولی خوب اگه من سارمین بودم کاری میکردم ورزش بکنه !!
خواست چیزی بگه که گفتم: حالا همگی سر میز شام . سریع .
اونا هم مثل لشکر شکست خورده پشت میز نشستن .
سامی با حرص گفت:الان این تحریمی که شما مارو کردید . آمریکا ایران رو اینطور تحریم نمیکرد .
خودم برای سانیار و دایا غذا کشیدم . و مجبورشون کردم بخورن .
البته هر چند ثانیه یکبار غر میزدن ولی اهمیت نمیدادم ؛ فقط موندم چرا باید انقدر بد غذا باشن !!
سانیار خواست از سر میز بلند بشه که با دیدن بشقاب پرش یدونه آروم پشت دستش زدم و گفتم: هیی بشین بخورد.
خواست حرفی بزنه که هیسس کشداری گفتم که دستش اومد و ادامه غذاش رو خورد .
بعد از غذا همگی رفتند توی اتاق خودشون بخوابن . منم اول رفتم توی اتاق سانیار که دیدم بازم درحال تمرین موسیقی هست .
آروم پیشش نشستم و گفتم: دقت داری جدیدا تمام وقتت برای موسیقی هست و درس انگار هیچ !!
به سرعت گفت: میخونم بعد بلدم !!
با انگشت های دستم چندتا خط فرضی روی میز تحریرش کشیدم و گفتم: مطمئنی؟!!
این لحنم باعث شد سرش رو بندازه پایین . اتفاقا من از تمام نمره ها و وضعیت تحصیلش با خبر بودم و جدیدا تمام نمرات درسش ب شدت افت کرده بود .
آروم چونش رو به سمت خودم چرخوندم و گفتم: خوووب آقا پسر من و تو قرار داد بسته بودیم . درسته رشته اصلیت در آینده موسیقی اما این که درس رو به کل ول کنی اصلا قابل قبول نیست . و درضمن من نمرات آنچنان بالا ازت نمیخوام اما نمرات 11، 12 هم نمیخوام !!
گفت: ببخشید!! میخونم .
همینطور که دستی به موهاش میکشیدم گفتم: خوب خودت بخون و نمراتت رو بالا ببر وگرنه مجبور میشم کل وضعیت تحصیلت رو به دایا بسپرم . تو که خوب میشناسیش که نه ...
با سرعت گفت: قول میدم میخونم ولی داداش دایا نه
تک خندی زدم ، میدونستم درس خوندن پیش دایا دقیقا مثل جهنم میمونه . چون دایا روی همه چی کوتاه بیاد روی درس به هیچ وجه !!.
و به شدت روی نمرات حساس !! و این تهدید امیدوارم بودم جواب بده .
دستی به موهاش کشیدم و بعد بهم ریختنشون گفتم: یکم بخواب . انگار هنوز خوابت کامل نشده .(هشداری ادامه دادم)نبینم بازم تا دیر وقت موسیقی کار کنیااااا که کلاهمون بدجور میره تو هم !!
چشمی گفت که از اتاقش خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم و خودم و آرکم روی تخت رها کردم .
دکمه های پیراهنم رو آروم آروم باز کردم و ساعد دستم رو روی چشمام گذاشتم و به اون دختره درسا فکر کردم .
نمیدونستم اون چی داره که فکرم رو مشغول کرده ولی لحظه آخر توی چشماش یه چیزی بود که من و میترسوند .
با همین افکار به خواب رفتم !!
مرد مرموز=x☠
امیدوارم از این قسمت خوشتون اومده باشه و درضمن نماز و روزه هاتون قبول باشه😊😉😉

