🪴قلمرو شکست واژه ها🪴

وبلاگ رها🍓

پسران مرموز دروغ

رها❀سپیده
🪴قلمرو شکست واژه ها🪴 وبلاگ رها🍓

پسران مرموز دروغ

سارمین:

هواپیما با تکان کوچکی روی زمین نشست و کم کم سرعتش کم شد. وقتی از پله های هواپیما پایین اومدم و وارد سالن فرودگاه شدم، هوای خنک و صدای غرش خفیف موتور هواپیماهای دیگه توی گوشم پیچید. چشمم به دنبال سامی و سانیار می‌گشت. آروم آروم به سمت سالن خروجی رفتم که یهو اون دو تا رو دیدم.
سامی و سانیار با لبخند ژکونده ای منتظر ما ایستاده بودن که با دیدنشون عصبی شدم هنوز کار احمقانه ای سه تا بچه رو فراموش نکردم ولی با حرف ساتیار: داداش قرارمون یادت نره .
پوف کلافه ای کشیدم و رفتم سمت اون دوتا که سانیار با دیدن من خودش و پرت کرد بغلم و گفت: دلم براتون تنگ شده بود .
با لبخند خم شدم و گفتم: اوممم پس که دلت برام تنگ شد؟
سانیار لبخندی زد که روبه سامی گفتم: چطوری پسرک؟؟!!
گفت: عالی پرفکت !!
_عه ؟ راستی من نبودم که اتفاقی نیفتاد .
با استرس نگاهی به سانیار کرد و گفت:نه اصلا میدونید که اگه کار رو به من و داسا بسپرید پشیمدن نمیشید .
ساتیار خنده ای کرد که با اخم نگاهش کرد که تسلیم وار دستش رو بالا برد که گفتم: باشه!! بریم !
سامی باشه ای گفت و به سمت ماشین رفتیم .
تا خواست سامی پشت رول بشین که گفتم: سوییچ رو به من بده. چون تجربه ثابت کرده راننده محتاطی نیستی!!
با عجز و ناله گفت: عه داداش این نامردی !!من راننده خوبی هستم !!
با اخم نگاهش کردم که گفت: امم پس لین سوییچ تقدیم شما .
سوییچ و برداشتم و سوار ماشین شدیم و به سمت عمارت روندم .
وقتی رسیدیم روبه سامی گفتم: دایا کجاست؟؟!!
گفت: خوابیده است . دیشت تا ساعت 3 داشت پرونده های بیمار هاش رو برسی میکرد . الانم خوابیده است .
سری تکون دادم و وارد خونه شدیم که نگاهی به سهرابی بادیگاردم کردم که طبق معمول اونجا ایستاده بود که با دیدن من به سمتم اومد و گفت: خسته نباشید قربان !!
ممنونی گفتم و خواستم چیزی بگم که سامی با استرس گفت: سهرابی جون خسته نباشی داداش .
بعد دست من و گرفت و به سمت داخل عمارت برد و گفت: شما خسته اید یه لیوان آب پرتقال حالتون رو جا میاره .
ساتیار با آبرو های بالا انداخته گفت: افتاب از کجا دراومده . مشکوک میزنی؟؟!!
سامی سرش رو تکون داد و گفت: نه ... مشکوک کجا بود فقط .. فقط ...
یه دفعه با صدای دایا که حرف سامی رو کامل کرد سر برگردوندم : فقط از صبح اسکل شد . این که عادت داره به این کار!!
سانیار لبش و گاز گرفت تا نخنده یه دفعه سامی گفت: فکر میکنم زیادی زر میزنی!!
دایا با لبخند ژکونده ای گفت: اصلا همچین فکر هایی نکن . (نگاه به من و ساتیار انداخت و گفت)سلام !!
ساتیار قبل از من کیفش رو روی زمین انداخت و گفت: سلام دکتر !! چه خبر؟؟!!
دایا: خبری نبود این چند روز هم مثل همیشه عادی و تکراری گذشت .
از دروغ دست جمعیشون حرصی زدم ولی به روی خودم نیاوردم و روی مبل نشستم و لیوان آب پرتقالی که سامی برامون آورد رو مزه مزه کردم که یه دفعه پرسیدم: بدون ما خوش گذشت آقا سانیار؟؟!!
گفت: نه واقعا بد گذشت !!
_عه جدی اخه من جای تو بودم از اون دورهمی دوستانه نهایت لذت رو میبردم !!
یه دفعه با تعجب سرش رو بالا آورد گفت: دا..د..ا..ش ام
قبل از پایان حرفش دایا گفت: چیزی نبود . !!
با خنده حرصی گفتم: از نظر تو چیز مهمی نبود دکتر . جالب!!
هربار من مسئولیت و دست شما ها میسپارم باید انقدر قاطع بی مسئولیتون رو ثابت کنید .!!
دایا چیزی نگفت که ادامه دادم: بد تر از اون شما همچین اتفاق مهمی رو از من پنهون کردید ؟؟!!
سامی به سرعت پرسید: از کجا فهمیدید ، من که تمام اسناد رو پاک کردم!!
با پوزخند نگاهش کردم و گفتم: پسر کوچولو هنوز نفهمیدی من کیم؟؟ من سارمین راد هستم . هیچ اتفاقی دور از چشم من پنهون نمیمونه !!!
درضمن دفعه بعد خواستی به کسی رشوه بدی اول تحقیق کن که اون شخص دقیقا کیه؟؟! سهرابی بادیگارد شخصی من !! همیشه هوام و داره !! و به من وفادار !!
چیزی نگفتند که دستم رو به گردنم کشیدم و گفتم: خوب اقا سانیار شما چیزی برای گفتن نداری؟؟!!
با زمزمه گفت: دفاعی ندارم !!
بشکنی زدم و گفتم: پس تموم شد ، حالا میتونیم بریم روی رای دادن یا ...
انگار خودشون فهمیدن میخوام چی بگم پس سرشون و پایین انداختن که روبه بهشون گفتم:خوبه!!
اول بریم به موضوع شما دوتا رسیدگی کنیم (دایا و سامی)
سامی سرش رو خاروند و به سرعت گفت: همه اینا تقصیر دایا من بیگناه هستم !!
دایا با آرنجش به شکمش ضربه زد و گفت: عه جدی ؟؟!!
که سامی از نگاه وایا ترسید گفت:الان دارم فکر میکنم تقصیر منم بود ‌و من دفاعیه ای این جانب ندارم !!
ساتیار همینطور که داشت میخندید گفت: اوممم دادگاهی راه انداختید !!پس موفق باشید!!
بعدم کیفش که روی زمین ولو بود و برداشت و به سمت اتاقش رفت !!
با رفتنش روبه آقایون گفتم: برپا کنید !!
هردو بلند شدند که با دستم اشاره زدم به سمت بیرون که پشتم حرکت کردند وقتی به وسط حیاط رسیدیم ...به دیوار تکیه دادم و گفتم: خوب شما دوتا ، سه تا کار اشتباه کردید . یک این که مسئولیتتون رو کامل انجام ندادید با این که من کلیی سفارشتون کردم و دوم این که سعی کردید با درو موضوع رو بپیچونین !! و سوم این که به بادیگارد شخصی من رشوه دادید !! خوب ...حالا با توجه به این ها باهاتون چیکار کنم ؟؟!
سامی با خنده بی مزه ای گفت: نازمون کنید !!!
با لبخند گفتم: اوممم پَ نازتون کنم ؟؟!!
دایا گفت: هرکاری میکنید زودتر . چون من کار دارم !!
سامی ضربه ای بهش زد که دایا با حرص گفت: چته !! تو بیکاری ولی من باید کار هام رو انجام بدم .
_عجله نکن پسرم حالا حالا باید پیشم باشید . من با شما دوتا کار دارم!!
سامی گفت: ترسناک شدید !! توجه دارید ؟؟
_میترسی؟؟!!
با لبخند نا امنی گفت: بلانسبت مثل چی میترسم !!
نیشخندی زدم و گفتم:سه تا کار کردید پس مجازاتتون هم سه تا کار !! اول این که این عمارت جدیدا خیلی کثیف شده و منم کارگر ندارم پس میسپارم به شما !!!
سامی سریع دستش رو آورد جلو و گفت: این غیر ممکن اصلا هرچی به جز این !! ما دوتا از ثروتمند های تهران بشینیم آشغال جمع کنیم . !!
دایا هم سریع گفت: کاملا موافقم من هیچوقت دست به اون میکروب ها نمیزنم !!
با لبخند گفتم: متاسفم آقایون ولی شما باید این کار رو انجام بدید و دومین مجازاتتون هم اینه که ماشینتون رو به مدت یک گاه توقیف می کنم !!
و سومین مجازات هم اینه که یه برنامه ورزشی رو برید که شامل: 200 تا شنا و 200 تا دراز نشست و یک وزن 60کیلو ای رو با هم دیگه برای نیم ساعت نگه دارید !! همین
سامی با دهن باز گفت: رسما ساواک هم اینطوری نبود؟؟؟!!
ابرویی بالا انداختم و نزدیکش شدم و گفتم: پَ میخوای مثل ساواک باشم؟؟؟!!
دایا گفت: این بی انصافی نیست؟؟!!
_اتفاقا این رای من هست حالا شما رو میسپارم با کارتون و درضمن درست انجام بدید . سهرابی هواتون رو داره !!
بعد به سمت اتاق رفتم و وقتی وارد سالن شدم با قیافه درهم سانیار مواجه شدم . به سمتش رفتم و ضربه به کمرش زدم که سرش رو بالا آورد که گفتم: خوب تو که کلا چیزی نداری بگی پس به نظرم چه قدر خوبه که تا دوماه از موسیقی دور بشی!! با این تنبیه سرش رو له شدت بالا آورد ، خوب میدونستم برای کسی که جونش بسه به موسیقی و خانندگی هست چقدر سخت ولی خودشوم سختش کردند !!
با سرعت بلند شد و گفت: همه چی به جز این !! من اصلا نمیتونم دور شدن از موسیقی رو تحمل کنم !!
بدون اهمیت ادامه دادم: به مدت یک ماه هم هرچی که سر میز غذا اومد و میخوری حالا چه دوست داشته باشی چه نه باید بخوری !!
بعد گفتم: بلند شو !!
بلند شد و نزدیکم شد که دستش و گرفتم و پنج ضربه به پشت دستش زدم که گاهی اخ کوچیکی میگفت !!
بعد روبهش گفتم: حالا برو به اون پسرا کمک کن آشغال هارو جمع کن!!
مظلوم سری تکون داد که عصبی دستی به موهاش کشیدم که بهم ریختش !!
ولی چیزی نگفت و از سالن خارج شد و رفت پیش پسرا !!!
منم دستی به موهام کشیدم و یکم خوابیدم که یه دفعه با صدا های بچه ها که معلوم نبود بیرون چه غلطی میکردند !!
با کرختی از جام بلند شدم و به سمت حیاط رفتم که دیدم طیق معمول درحال سر و کله زدن باهم بودند .
آشغال هارو به سمت هم پرتاب میکردند !!
دیه لحظه دلم عجیب برای خودم سوخت !! بد تر از اون ساتیار هم بهشون پیوست وخیلی زیبا درحال بازی بودن .
با عصبانیت گفتم: تا یک ساعت دیگه آشغال ها جمع نشه . من میدونم و شما !! تا این و گفتم: همه ساکت شدند .
و به سرعت شروع کردند به جمع کردن آشغال ساتیار اومد نزدیکم و گفت: سخت گرفتیاااااا !!
نگاهش کردم و گفتم: تو که حرف نزن ؛ مگه تو هم بچه ای؟؟!
با خنده چیزی نگفت که منم با جدیت تمام مجبورشون کردم تنبیه هاشون رو انجام بدن .
یعد از تموم شدن تنبیه ها هرسه تاشون دراز به دراز توی حیاط خوابیدند که رفتم بالا سرشون و یه پارچ آب رو خالی کردم روی صورتشون که هرسه تا مثل جن زده ها چشم باز کردند که گفتم: اینبار گذشتم ولی دفعه بعد ...
سامی به سرعت: بله کاملا متوجه هستیم که گذشتیم ولی دفعه بعد غلط بکنیم مسئولیت قبول کنیم !!
_آهااا خوبه !!
حالا هم بلند شید که غذا بخوریم !!
دایا پرسید: غذا چیه؟؟!!
ساتیار گفت: قلیه ماهی!!
دایا و سانیار سریع صورت هاشون جمع شد ولی جرعت نکردند چیزی بگن ؛ چون میدونستند الان عصبی هستم و اگه یک کلمه بگن من میدونم و اونا !!

سوم شخص:

تو باید عاشقش کنی ، با این کار میتونی خودت و از این مخمصه ای که توش هستی نجات بدی !!
_دقیقا چی میخوای؟؟!!
تو باید انقدر بهش نزدیک بشی تا اطلاعاتی که من میخوام رو برام بیاری !! اگه این کار رو بکنی...
برادرت رو نجات میدی ، نظرت چیه؟؟!!
_باشه ولی وای به حالت اتفاقی برای برادرم بیفته ، قسم میخورم خونت و درجا بریزم و نگران اون هم نباش خودم کاری میکنم که به زانو دربیاد....

قسمت بعدی با دخترمون آشنا میشین 😘👋🌱

و ویدئو حال دخترمون رو نشون میده ...




تاريخ : چهارشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۳ | 20:48 | نویسنده : رها❀سپیده |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.