راوی:
در این یک سالی که گذشت پسران بزرگتر شدند و هر روز با مشکلات جدیدی مقابله میکدند . سانیار هم حالا دیگر با خانواده کانلا اخت گرفته بود و در عرصه موسقی به شدت موفق شده بود . توانسته بود دوستان زیادی پیدا کند . انگار آن آدم اجتماع گریز به یک فرد اجتماعی تبدیل شده بود.
سارمین:
کلافه به ساتیار نگاه کردم. ابروهایش در هم گره خورده بود و با حرص و ناراحتی گفت: ولی واقعا من نمیخوام بیام پاریس!! اصلا اعصاب سفر رو ندارم!!
ایندفعه جدیتر گفتم: ساتیار! انقدر رو اعصاب من نرو! تو امروز با من میای پاریس! در ضمن، اونجا میتونی به چندتا از نمایشگاههای نقاشی سر بزنی، هومم؟!
لحنم ترکیبی از جدیت و اغوا بود. میدونستم که علاقه اون به نقاشی میتونه حواسش رو از سفر پرت کنه.
چهرهاش آرومتر شد و گفت: الان دارم فکر میکنم… میام! نفس راحتی کشیدم. این یک موفقیت کوچک بود. بلند شدم و گفتم: باشه، پس آماده شو. من برم این سه تا رو نصیحت کنم!
به سمت اتاق بچهها اشاره کردم. ساتیار زیر لب گفت: نه این که خیلی بهش عمل میکنن
صدای نیشخندی توی لحنش بود. نگاهی به اون انداختم و از اتاق خارج شدم. کاملا حق داشت. هیچ امیدی به نظم و انضباط این سه تا نبود!
پایین رفتم و به بچهها نگاه کردم. فقط سامیار رو دیدم که مشغول نوشیدن شیک شکلاتی بود. گفتم: اون دوتا کجان؟!
گفت: رفتن شنا کنن. منم الان میخوام برم
گفتم: اکی، تو هم بیا بیرون. میخوام یه چیزی بهتون بگم! چشمی گفت و همراهم به سمت بیرون حرکت کرد. روی صندلی که بیرون حیاط بود نشستم و به دایا و سانیار نگاه کردم که طبق معمول، دایا در حال آموزش شنا به سانیار بود.
دایا با بی حوصلگی حرکات شنا رو به سانیار نشون میداد، اما سانیار هنوز گیج به نظر میرسید و مدام آب رو میبلعید. موهای خیسش به پیشونیاش چسبیده بود و خندهی کوچکی روی لباش نشسته بود
. دایا با لبخند محو حرکاتش رو تصحیح میکرد. چند دقیقهای منتظر موندم تا بالاخره آقایون از آب بیرون اومدن. سانیار با لرز و خنده از آب بیرون اومد و به سمت حوله اش دوید.
دایا با آرامش بیشتری از آب خارج شد، آب از موهاش چکه میکرد و بدنش میلرزید.
بعد از چند دقیقه هردو لباسهاشون رو پوشیدن و اومدن پیش ما نشستن. دایا بیخیال پرسید: چی شد؟!
گفتم: من و ساتیار قراره بریم پاریس؛ هم برای شرکت و هم باید یه آدمی رو اونجا ببینیم.
سامی با سرعت پرسید: ماکان؟!
تنها جواب دادم: آره.
پوزخندی زد و گفت: باشه…
سری تکون دادم و گفتم: شما سه تا این سه روز مثل بچه آدم و بدون دردسر زندگی میکنین! و دکتر دایا، تو و سامی مراقب سانیار هستید! اتفاقی نیفته!
دایا با بیخیالی: حله، مشکلی نیست!
بعد سرش رو روی میز گذاشت و گفت: خوابم میآد!
سری از تاسف تکون دادم و از جام بلند شدم و رو به سانیار گفتم: اگه چیزی نیاز داشتی به این دوتا بگو، باشه؟!
گفت: حتما، باشه!
بعد رفتم سمت اتاقم تا وسایلم رو جمع کنم.
(چند ساعت بعد:)
(دایا:)
بعد از رفتن داداش و ساتیار رفتم توی آشپزخونه و یه آمریکانو برای خودم درست کردم. همونجا روی صندلی نشستم و آروم شروع کردم به خوردن. قهوه تلخ و گرم بود و بوی اون فضای آشپزخونه رو پر کرده بود.
حس آرامشی داشتم. که سانیار اومد پیشم و گفت: داداش؟! برگشتم نگاهش کردم و سری تکون دادم. گفت: میگم که من… من… آ…
مکث کرد و به نظر میرسید نمیتونه حرفش رو بزنه.
دیدم اینجوری حرف نمیزنه، یهدونه زدم پس گردنش! با صورت جمع شده گفت: چرا میزنی داداش؟!
گفتم: چون مثل آدم حرف نمیزنی! حرفت رو بزن.
توی همین لحظه سامی هم اومد توی آشپزخونه و کنجکاو به سانیار نگاه کرد. سانیار گفت: من با چندتا از دوستام توی مدرسه آشنا شدم. قرار فردا بیان اینجا دورهمی بگیریم!
سامی پرسید: همون دوستت شهاب؟!
گفت: شهاب هم هست ولی با چهار نفر دیگه هم دوست شدم. میخوام اونا رو بیارم اینجا! تا موسیقی تمرین کنیم
سامی یکم فکر کرد و گفت: اکی بیار، فقط اینجا نه…
سانیار متعجب گفت: پس کجا؟! چرا اینجا نه؟
گفت: چون که اینجا رو خراب میکنید. بعد اون وقت داداش همه ما رو به دار میزنه! کلید ویلا که کنار این عمارت هست رو بهت میدهم!
سانیار سریع سامی رو بغل کرد و گفت: مرسییی!
سامی با چهرهای کلافه گفت: اییی ولم کن بچه…
سانیار با چهره خندون از سامی جدا شد و گفت: پس من میرم به بچه ها خبر میدم !!.
سامی: اکی !
بعد از رفتن سانیار سری از تاسف تکون دادم و گفتم: فردااا نیستمااا بیمارستان کار دارم !!
گفت: خووووب؟؟!!
همینطور که بلند میشدم ادامه دادم: یعنی این که سانیار با تو چون من کار دارم!!!
بعد هم رفتم به سمت اتاقم و به حرف های سامی توجهی نکردم .
خودم رو انداختم رو تخت و گوشیم رو برداشتم و یه تماس با اون سو بر قرار کردم !!
(روز بعد:)
به سامی نگاه کردم که درحال صحبت با بادیگارد بود .
گفت: ببین مراقب سانیار هستی . مطمعن باش اتفاقي براش نیفته !!
بعد روبه سانیار که روی پله نشسته بود گفت: بیا اینم کلید ویلا درضمن اتفاقی افتاد به من زنگ بزن خووووب؟؟!!
سانیار:باشه چشممم
سامی سری تکون داد و اومد پیشم و گفت: من میرم سر صحنه فیلم برداری !!
باشه ای و گفتم و سوار ماشینم شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم . امروز کار هام زیاد بود .
سانیار:
کنار بچهها نشسته بودم؛ شهاب، علی، شایا، جاوید و سعید. نگاهی به دور و بر انداختم. خونهی بزرگ و با شکوه .
سعید با بیخیالی روی مبل ولو شده بود و گفت: وای، خدایی خونتون خیلیی خفن .
خندهای کردم. حق با اون بود. گفتم: خب، حالا نظرتون چیه بریم سراغ تمرین؟
علی با لیوان آبمیوهی نیمهخالیاش، گفت: قبلش یه آب شنگولی سنگینتر میچسبه! بعدش حال و حوصلهی تمرین هم پیدا میکنیم!
جاوید و سعید موافقت کردند. شایا با ابروهای بالا پریده، نگاهی کنجکاو به من و شهاب انداخت. فقط من و شهاب موافقتمون رو اعلام نکرده بودیم .
شهاب با اخم ریزی، مخالفتش رو نشون داد. یکم فکر کردم و با اکراه گفتم: باشه، ولی فقط یه کم !!
شهاب با نگرانی زیر گوشم غر زد: سانیار! واقعا میخوای همچین غلطی کنی؟ تو که تا حالا الکل نخوردی! نمیدونی این الکل چه بلایی سر سلامتیت میاره ؟
_نه، ولی نمیخوام بگن لوسم. میخوام مثل بقیه باشم.
شهاب با حرص نگاهم کرد که یه دفعه جاوید یه بطری کوچک از کیفش بیرون آورد.
بوی تند و زنندهی الکل به مشام رسید. خندهی مصنوعیای کردم و گفتم: خب، پس بزنیم! ولی یادتون باشه حدش رو بدونیم.
علی گفت: شهاب، تو نمیخوری؟
شهاب با لحن خشکی گفت: نه، ممنون. حالم خوب نیست.و به شقیقهاش اشاره کرد.
سعید با حرص گفت: بابا، بچه مثبت بازی در نیار! یه روزه دیگه! مگه قراره دائمالخمر بشی؟
برای اینکه به بچهها حق بدم و شهاب رو هم مجبور کنم، گفتم: شهاب، یه کم حال و هوا عوض میشه، بخور دیگه! بچه بازی در نیار!
شهاب با اکراه گفت: باشه، ولی فقط یه کم.
شایا گفت: ایول! پس بزنیم!
اون توی لیوانهای کوچک، از اون مایع ریخت.گفت: بریم بالا! اونجا فضای بهتری برای دورهمی داریم.
سری تکون دادم. برای اون ها عادی بود، اما من از همون اول تلخی بیش از حد اون مایع رو حس میکردم.
سرگیجهی ریزی هم داشتم. بعد از اینکه کمی از مایع نوشیدم، حس بدتری بهم دست داد. معدهام به شدت به هم ریخت.
علی گفت: بسه دیگه! بریم سراغ تمرین موسیقی. داریم وقت کم میآریم.
به سرگیجهی شدیدی که داشتم، اهمیت ندادم. میخواستم قوی باشم.
رفتم تا گیتارم رو بیارم که یه دفعه شهاب با شدت خون بالا آورد. رنگش پریده بود و سرد عرق کرده بود.
با ترس گفتم: شهاب! خوبی؟
علی سریع دستش رو پشت شهاب گذاشت: به الکل آلرژی داری؟!!
شهاب بیحال بود و فقط به سختی نفس میکشید. با وحشت، سریع گوشیام رو برداشتم و به داداش دایا، زنگ زدم. بعد از چند بوق جواب داد: الان کار دارم… بعدا زن…
نزاشتم حرفش تموم بشاد گفتم: داداش! مهمه! خیلی مهمه! گفت: چی شد؟!!
با اضطراب گفتم: حال شهاب خیلی بده! خون بالا میآره…
با سرعت گفت: چرا؟!! چی شد؟!!
گفتم: داداش بیا اینجا، بهت میگم… سریعتر بیا!
گفت: باشه! ولی قبلش به آمبولانس زنگ میزنم تا بیاد. گوشی رو قطع کردم. دستم میلرزید.
شهاب داشت جلوی چشمهام ضعیف میشد. ترس وحشتناکی تمام وجودم رو فرا گرفته بود.
چند دقیقه بعد صدای آژیر آمبولانس به گوش رسید. پشت سرش، ماشینهای پلیس هم ظاهر شدند. لحظاتی بعد، دایا با نگرانی و عجله به سمت ما دوید، نگاهی به شهاب انداخت و با صدای لرزون گفت: سانیار! چی شده؟!
منم شروع کردم لرزون تمام ماجرا رو تعریف کردم .
یه چند دقیقهای گذشت تا شهاب رو با برانکارد گذاشتن تو آمبولانس. دایا نعره زد: شماها چه غلطی کردید، هان؟! چه غلطی؟!
شایا با یه قیافهی مچاله شده گفت: ما نمیدونستیم به الکل آلرژی داره!
داداش دایا انگار داشت از کوره در میرفت. با یه لحن وحشتناک داد زد: عقل ندارید شماها؟ چهار تا بچهی ده دوازده ساله الکل میخورید؟ اگه یه اتفاق بدتر میافتاد چی؟ حالا اینا هیچی، به جهنم اگه اتفاق بدتری برای شهاب میفتاد چی ؟؟!
هنوز هیچی نگفته بودیم که سامی از راه رسید. با یه اخم وحشتناک، به داداش دایا گفت: من میرم یه جوری پلیس رو جمع کنم، تو برو سراغ شهاب ببین چه خبره. همینم مونده خبر سراسری بشه که وارث های خاندان راد همچین اتفاقی براشون افتاد.
داداش دایا یه تَکون کوچیک به سرش داد و رفت. منم یه جوری روی زمین نشستم که انگار کل دنیا رو شونهی منه. هر فحشی که فکرشو میکردی نثار خودم کردم.
بعد سرمو بالا آوردم و به سامی نگاه کردم. اونم داشت با یه حرکات عصبی و بیتابی سعی میکرد پلیسها رو یه جوری بپیچونت و . یه عالمه طول کشید تا بالاخره سامی برگشت. یه جوری که انگار از دهن یه گرگ فرار کرده بود! به ما گفت: خب، برید خونه! زود باشین!
بچهها مثل موش فراری، پرت شدن و رفتن. اما سامی بازومو محکم گرفت و شروع کرد به کشوندنم. انگار یه گونی گندم بود که داشت منو میبرد.
از بس محکم گرفته بود، از درد یه آخی گفتم. سامی انگار اصلاً صدایی نشنیده بود. منو رسوند تو حیاط و با یه لحن وحشتناک داد زد: این چه غلطی بود که کردید؟ بخاطر خنگ بازی شماها، نزدیک بود شهاب بمیره! نزدیک بود!
با یه صدای لرزون گفتم: ببخشید…
سامی یه نعرهی بلند کشید: ببخشید؟! ببخشید و زهرمار! دوساعت داشتم پلیسها رو قانع میکردم که شماها بچه بودید و هیچی نمیدونستید. دوساعت… دوساعت!
یه مشت محکم به دیوار کوبید. از شدت عصبانیت داشت میلرزید. سرمو انداختم پایین. سامی گفت: برو تو اتاقت! ببینم دایا چی میگه از بیمارستان.
با یه چشمی گفتم چشم
و فرار کردم. واقعا باورم نمیشد یه دورهمی ساده، به این فلاکت کشیده بشه. رفتم رو تختم و سرمو گذاشتم رو بالش. واقعا یه روز وحشتناک بود. لعنت به من و این خنگ بازیها!
دایا:
توی راهروی بیمارستان ایستادم، نفسم بند اومده بود. با استرس به دکتر عبدی گفتم: «دکتر! حالش چطوره؟ خوبه؟» دکتر یه نگاهی به من انداخت، یه نگاهی که انگار تمام سنگینی این اتفاق رو توی خودش داشت. با یه لحن سنگین گفت: اوضاعش زیاد خوب نیست. باید بگم خیلی خطرناک بوده. تازه معدهش رو شستوشو دادیم. ظاهراً درصد الکل توی خونش خیلی بالا بوده. ضربان قلبش هم وحشتناک بالا رفته بود. واقعاً نزدیک بود سکته کنه.
دستم رو گذاشتم رو سرم، موهام رو چنگ زدم. یه حس وحشتناک توی دلم پیچید. با یه صدای لرزون پرسیدم: یعنی… یعنی در حال حاضر خوبه؟
دکتر آروم گفت: بله، با مراقبتهای لازم خوب میشه. اما… خانوادش کجاند؟
گفتم: دارن میان.
از اونجا دور شدم، پاهام مثل پنبه شده بود. سامی زنگ زد و حال شهاب رو پرسید. بعد از اینکه جوابشو دادم، روی یکی از صندلیهای راهرو نشستم. هنوز از شوک اتفاق افتاده بیرون نیامده بودم. همون لحظه سرهنگ ستوده، پدر شهاب، اومد سمتم. چهرهش پر از نگرانی بود. با یه صدای گرفته گفت: دایا جان! شهاب چی شده؟ چیزی شده؟
آروم دستمو گذاشتم رو شونهش. سعی کردم طوری رفتار کنم که انگار همه چی آرومه. گفتم: سرهنگ، نگران نباشید. حال شهاب خوبه. یکم حالش بد اما خوب میشه.
یه باشه ی بیحالی گفت. نگرانیش توی چشماش موج میزد. گفتم: با اجازه من برم. شهاب رو به شما میسپارم. شما پیشش بمونید. سری تکون داد .
و من سوار ماشینم شدم. در طول مسیر، تمام اتفاقات دوباره جلوی چشمام رژه رفتن. حس گناه وحشتناکی داشتم. نباید اجازه میدادم این اتفاق بیفته. نباید. اشتباه بود که چند تا پسر بچه رو تنها توی خونه ول کنیم .
با رسیدن به خونه از ماشین پیاده شدم که سامی رو دیدم که رو پله نشسته . با دیدن من نزدیک شد و گفت: خوبی؟!
با پوزخند گفتم: عالیییییی!!!
یکم نگاهم کرد و ادامه دادم: سانیار کجاست ؟؟!!
گفت: داخل اتاق .
بدون صبر رفتم سمت اتاق که سامی هم همراهم اومد .
وارد اتاق شدم. سانیار مثل موشی که توی گوشه قفس گیر کرده باشه، توی خودش جمع شده بود. با دیدن من، یه پرش کوچیک کرد، اما سریع سرشو انداخت پایین.
رگهای دستم از شدت عصبانیت داشت میترکید. انگشتهام مثل چنگال سفت شده بودن. با قدمهای سنگین نزدیکش شدم. چونهش رو گرفتم و مستقیم تو چشماش نگاه کردم. صدام مثل صدای یه سرباز خشمگین بود: منتظر دلیلت هستم، جناب راد! چشماشو بست، لباش رو به هم فشرد. با صدای لرزون گفت: من نمیخواستم اینطوری بشه... من... من... نمیدونستم میتونه حال شهاب انقدر...
حرفش نیمه کاره مونده بود. با یه فشار محکم دستام روی بازوش، ناله بلندی ازش بیرون پرید: آخ! داداش!
با عصبانیت داد زدم: بهانهتراشی نکن سانیار! بخاطر اون حماقت احمقانهی تو، دوستت ممکن بود جونش رو از دست بده! میفهمی؟!
آخرین جملهام رو فریاد زدم. سانیار بیشتر تو خودش جمع شد. بدنش میلرزید. رگهای گردنش برآمده بودن. انگار هر لحظه ممکن بود از هراس غش کنه.
سامی دستش رو روی بازوم گذاشت و یه آرنج کوچیک به من زد. تازه متوجه فشار زیاد دستام شدم. کمی فشار رو کم کردم، ولی هنوز چنگم محکم بود.
با یه لحن بهشدت دستوری گفتم: بهتر که پاهات رو از اتاق بیرون نذاری! چون اون وقت خیلی بد میبینی!
بدون توجه به سانیار از اتاق بیرون رفتم. صدای سامی از پشت سرم اومد: سانیار! همینطور که دایا گفت از اتاقت بیرون نیا! بذار اول گندی که زدی رو درست کنیم بعد...
سامی از اتاق بیرون اومد و دنبالم اومد. در راه گفت: ترسناک شده بودی! لازم بود اینقدر عصبی شی؟
با صدای خستهای گفتم: لازم بود، سامی. نزدیک بودن یه آدم رو بکشن! با خنگبازیاشون جون یه آدم رو به خطر انداختن. توی زندگیم از هر غلطی بگذرم، از اینکه جون آدما رو اینجوری به خطر بندازن متنفرمممم!
سامی سری تکون داد: بیخیال، بیا بریم برات یه آمریکانو درست کنم!
روی یکی از صندلیهای آشپزخانه نشستم و سرم رو گذاشتم روی میز. رگهای دستام هنوز برآمده بودن، مثل کرمهای خونینی که زیر پوستم جولان میدادن. سامی پرسید: حال شهاب چطوره؟
گفتم: زنگ زدن بهم گفتن هوشیاریش بالا اومده، خطر رفع شده.»
ی مبل ولو شدم، شقیقههام رو با انگشتام ماساژ میدادم. به سامی که داشت امریکانو دست میکرد، گفتم: به داداش گفتی؟
سامی با یه حرکات عصبی شونههاشو بالا انداخت: نه! اصلاً نمیخوام بگم. اصلا دلم نمیخواد بگه که من یه بچه رو به دو نفر سپرده باشم بعد اینجوری سر و صدا راه بیفته.
سر تکون دادم: لازم نیست بگی. به اون دوتا بادیگارد هم بگو دهنشونو ببندن.
دیگه بسه. سامی آروم گفت: باشه. بعد با یه لبخند کمی شیطنتآمیز ادامه داد: غذا سفارش دادم، بیا بخوریم.
با بی حالی گفتم: نمیتونم. ولم کن.
سامی با یه لحن تقریباً داد و بیداد گفت: داداش من و مسئول غذای تو انتخاب کرده! گمشو بیا غذا بخور! بخاطر تو رفتم سوپ دنده سفارش دادم. حالا نمیدونم همون قدر خوشمزه هست یا نه، ولی بیا کوفت کن.
با اخم بهش نگاه کردم و یه ضربه محکم به بازوش زدم. سامی با یه حرصِ خاص گفت: بیشخصیت!
رفتیم سر میز. سامی گفت: میرم سانیار رو صدا کنم.
باشه گفتم. بعد از چند دقیقه برگشت، سانیار هم پشت سرش بود. سانیار یه نگاه عصبی به من کرد و همونجا ایستاد. ابروهام رو بالا انداختم و با لحنی تقریباً تهدید آمیز گفتم: نمینشینی؟ سانیار با چشمانی گرد شده، آروم و هول هولکی نشست. انگار داشت از یه دعوای بزرگ فرار میکرد.
سامی گفت: ولی این دوتا خیلی صمیمی هستن. جداشون کردن کار راحتی نیست.
با لحنی سرد گفتم: بخاطر همین صمیمیتِ احمقانهشون بود که جون شهاب به خطر افتاد. سانیار باید یاد بگیره که وقتی کسی رو دوست داره، با حماقتهاش جون اون آدم رو به خطر نندازه. مسئولیت پذیر بودن یعنی همین.
یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم: در ضمن، من میرم بخوابم. حوصلهی هیچچی رو ندارم.
از جام بلند شدم و به سمت اتاق خوابم رفتم. ولی قبل از اینکه وارد اتاق بشم، سامی صداش رو شنیدم: دایا... راستش... من یه کم نگرانم. شاید...
قطعش کردم: نمیخوام چیزی بشنوم. فقط بذار بخوابم.
وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم. روی تخت ولو شدم و به سقف خیره شدم. صدای سامی هنوز توی گوشم میپیچید.
با این فکرها چشمام سنگین شد و آروم آروم به خواب رفتم. خوابی پر از نگرانی و دلهره. خوابی که حتی توی اون لحظات آرام هم آرامش نداشتم.
صدای سامی توی گوشم پیچید: دایا! دایا! بیدار شو!
چشمهام رو با زحمت باز کردم. سامی بالای سرم ایستاده بود، چهرهاش نگران بود. گفت: سانیار تب کرده. طبق معمول.
با شنیدن این حرف، خواب از سرم پرید. نشستم و گفتم: چقدر تب داره؟ چیزی خورد؟
سامی گفت: خیلی زیاد نیست. ولی مدام لرز میکنه و عرق میکنه. یه کم آب دادم بهش خورد، ولی چیزی دیگه نخورد.
از تخت بلند شدم. به عنوان پزشک، میدونستم که تبِ سانیار فقط یه تب ساده نیست. چون این بچه همیشه بخاطر فشار های عصبی تب میکرد .
با نگرانی گفتم: باید معاینهاش کنم. الان میام.
سریع لباس پوشیدم و به سمت اتاق سانیار رفتم. سانیار لای پتو جمع شده بود و بدنش میلرزید. پیشونیش داغ بود. دستمو روی پیشونیش گذاشتم. تبش واقعاً بالا بود. با احتیاط معاینهاش کردم. صدای ضعیف و لرزونش رو شنیدم که میگفت: سرم درد میکنه!
سری تکون دادم و از کیف دکتریم یه تببر درآوردم. آخه سانیار هر روز خدا تب میکرد، دیگه همیشه تببر همراه خودم داشتم. بعد از اینکه بهش تببر دادم و کمی نوازشش کردم، گفتم: بخواب
از اتاق بیرون اومدم. خوابم پریده بود که سامی گفت: عجب اعصابم خورد! نظرت چیه یه بازی آنلاین بریم؟
گفتم: بریم.
رفتیم پشت میز و حدود سه ساعت بازی کردیم. همین موقع سانیار خوابآلود اومد. چشماشو با دستاش میمالید و گفت: ببخشید!
سامی بیتوجه بهش، به من گفت: دایا، درست بازی کن! چرا بهم تیر میزنی؟
سانیار دید سامی محلش نمیذاره، دوباره گفت: ببخشید! نمیخواستم اینجوری بشه، فقط نمیخواستم بچهها شهاب رو مسخره کنن.
سامی با عصبانیت دستشو محکم به پیشونیش کوبید: بی شخصیت! امروز از کت و کول افتادم! از سر فیلمبرداری زدم اومدم، نشستم گند تو رو جمع کردم!
تک خندی زدم. سامی بالشت رو پرت کرد سمتم و گفت: کوفتت!
سانیار التماسکنان گفت: پس میشه ببخشید داداشیاااا؟؟؟ هوف کلافه ای کشیدم، دسته بازی رو گذاشتم زمین، رفتم پیش سانیار، محکم زدم به گردنش و گفتم: باشه بچ، میبخشمت، ولی این موضوع بین ما سه نفر میمونه! فهمیدین؟! قرار نیست کسی بفهمه، مخصوصاً داداش!
سامی سری تکون داد: حله!
پاریس (راوی):
سارمین روی مبل ولو شده بود و به گوشیاش زل زده بود. حرفهای سهرابی، بادیگاردش، توی ذهنش میچرخید. تعجبآور نبود، چون میدانست این دوتا هیچوقت نمیتونن یه کار رو با هم انجام بدن.
دلش میخواست به دایا زنگ بزنه، اما حرف ساتیار، که گفته بود بذار خودشون حلش کنن، مانعش شد.
همون لحظه ساتیار از حموم اومد بیرون و گفت: اوضاع همچنان پرفکت؟
سارمین نیشخندی زد: آره، ولی من با این بچهها کار دارم!
ادامه این ماجرا با سارمین توی ایران 😅<
این لیدی قرار خیلی زود وارد خانواده راد ها بشه اونم به عنوان همسر مهندس راد 😅و با برادر شوهر عزیزش به هیچ وجه نمیسازه 😅😎
موضوعات مرتبط: ✿اشتباه ✿

