
خانواده من ♥️
نفس: من واقعاااا سوار این ماشین نمیشم به خدا معلوم نیست که یه دفعه اتصالی کنه بومم بریم رو هوا (انگار بمب توش جا ساز شده بود 😅)
آرسام بی حوصله گفت:بچه ها ساز مخالف نزنین امروز دایی فرزاد نیست دایی فرزین هم تا دیر وقت نمیاد ؛ این ماشین رو میبریم یکم بیرون دور میزنیم میام همین!!
نفس: داداش من این ماشین خراب ؛ ترمزش کار نمیکنه فرمونش خیلی شله یکم بچرخونی سی بار دور خودت چرخیدی ؛ میدونین که پایه تموم دیوونه بازی هاتونم ولی این ماشین خراب!!!
آرسام نگاهی به من و آرتین کرد و گفت:شما نظرتون چیه؟؟!!
بیخیال روی صندلی نشستم و گفتم: پایه دیوونه بازی هاتونم !
آرتین هم بلافاصله گفت: هستم فقط من نمیتونم این و برونم ؛ میترسم کنترل ماشین از دست در بره .
آرسام: اون رو که خودم انجام میدم پس ...حله؟
من و آرتین بلافاصله موافقتمون رو اعلام کردیم و نفس کمی با تاخیر قبول کرد .
آرسام: خوب برین خوراکی هارو بیارید بعد بیاید سوار شید .
باشه ای گفتیم و یه کیسه خوراکی ها که شامل ؛ چهار تا چیپس و چهار تا چاکلت و چهارتا پفک و چهارتا لواشک ووووو
بود رو برداشتم و گذاشتیم توی ماشین و سوار شدیم .
آرسام نگاهی بهمون انداخت و در نهایت گفت: یه صلوات واسه این که اگه مردین بفرستین چون بابا و عمو مهدی اون موقع انقدر عصبی هستن که نفرینتون میکنن .
_عه بابای من اصلا اینطوری نیست اگه مردم برام همه روز فاتحه میخونه .
گفت: حالا ببینیم .
نفس با ترس گفت: آرسام جان هرکی میپرستی سالم برسونمون من کلی آرزو دارم .
آرسام هم با شیطنت چشمکی به نفس زد و گفت: حالاا دربارش فکر میکنم دخترم عمه جان .
بعد هم ماشین روربه حرکت در آورد ! به محضی که وارد جاده اصلی شدیم سرعتش به حدی بالا رفت که هر لحظه ممکن بود تصادف کنیم .
نفس :یا جد تمام سید هااا ؛ آرسام به خدا امروز مارو میکشی و بعد به آرتین گفت: جلوی این داداشت رو بگیر.
آرتین: ول کن نفس بیا یه آهنگ فاز دار بزارم .
_این در حالت عادیش جو گرفت حالا آهنگ فاز دار هم میخوای بزاری .
آرسام: به دست فرمون من اعتماد کن رها بانو .
_دقیقا از اونجایی که به دست فرمون تو اعتماد ندارم دارم اینجا سکته میکنم .
بیخیال گفت:قبلا پایه تر بوی؟
_متاسفانه الان اصلا پایه نیستم پشیمون شدم .
(به خدا اگه شما بودید ماشین انگار داشت توی جاده بندری میرقصید اصلا کنترل روی ماشین نداشت)
یکم که گذشت آرتین هم از دست فرمون آرسام ترسید و گفت: آروم تر برو آرسام بگیرنمون گواهی نامه نداریم پدرمون و در میارن بعد ... این دوتا توی ماشین هستن بگیرنمون باید دوساعت قسم و آیه بخوریم که اینا دختر عمه هامون هستن .
نفس هم پشت سرش گفت: آرسام لطفااااا به خدا میگرنمون بعد آقا مهدی شب مارو خونه راه نمیده . دایی امید هم سر شما رو بیخ تا بیخ میبره .
آرسام: باشه بابا روانیا . رها از تو دیگه انتظار نداشتم بری توی تیمشون .
یه دفعه داشت همین میگفت ماشین برخورد کرد به ماشین دیگه . (هیچیمون نشد چون آرسام خیلی زود ترمز رو کشید)
فقط خط کشیده شد ما برخورد کردیم با دیوار .
نفس سریع گفت: یا جد تمام سید ها یا جد بابا یا جد مامانم .
حالا من وسط تصادف برگشتم گفتم: مامان و بابا سید نیستن .
داد زد :الان این مهم ؟؟
_نه
بعد هم رفتیم پایین که دیدیم راننده یه آقای که بهش میخورد چهل سالش باشه بود و با اخم گفت:چیکار میکنید؟این چه وضع رانندگی ماشینم صفر بود واییی .
حالا من اون لحظه که ترس هم داشتم گفتم: دیگه عمو جان مارو بلانسبت خر فرض نکنید . ما دیگه فرق بین ماشین صفر و دست دوم رو میفهمیم .
مرد با اخم اومد طرفم که آرسام رفت نزدیکش و گفت: من با ماشینت تصادف کردم حرفی داری با من بزن .
گفت: هه بچه اصلا ببینم تو گواهی نامه داری؟
آرسام چیزی نگفت که مرده ادامه داد پس نداری .
بعد برگشت سمت من با اشاره گفت: دوست دختر هاتونن ؟
آرتین با حرص گفت: به فرض باشن شما مفتشی؟
که آرسام را اخم ازش خواست که بس کنن .
مرد: عه حالا متوجه میشی مفتش هستم یا نه. بزمجه ها
_آقا دیگه حد تو بدون خوووب ؛ بزمجه هم خودتی و جد و آبادت . هرچی دارم مثل آدم باهاش حرف میزنم داری دور بر میداری .
یه دفعه دستم به شدت توسط نفس کشیده شد و زیر گوشم گفت: توجه داری که گواهی نامه نداریم کاری نکن این مرد امشب بفرستتمون بازداشگاه .
دیدم حق میگه دیگه ساکت شدم بعد از دقایقی مرد با آرسام جنگ و جدال میکرد گفت: آقا من تمام خسارت شما رو میدم خوبه؟ شما بیخیال شو دیگه ...
مرد نگاهش کرد و گفت: بزرگترت رو بگو بیاد با اون حرف دارم .
آرتین با حرص گفت: زنگ زدم بهش داره میاد .
بعد اومد پیشمون و گفت: ببین چه دردسری کشیدیم. هوففف
یه نیم ساعتی طول کشید که دایی فرزین با عجله اومد تا مارو دید گفت:خوبین چیزیتون نشده ؟
_نه دایی جون خوبیم .
مرد: ها عمو بیا اینجا اینا از من هم سالم ترن ؛ که زبونشون اینطوری کار میکنه .
دایی با اخم رفت طرف مرده و نمیدونم چی میگفتن به هم ولی نیم ساعتی طول کشید .
و هر از گاهی مرد انگشت اشارش رو طرف من میگرفت منم لبخند مزخرفی رو تحویلش میدادم .
آرسام گفت: حس میکنم عمو امشب مارو دار میزنه .
_شک نکن این کار رو میکنه . تو چرا لنگ میزنی .
گفت: هیچی بابا پام رفت زیر صندلی .
_نشکسته ؟
گفت: نه فقط کوفته شده ؛ شکسته باشه اصلا نمیتونم تکونش بدم .
یه دفعه دایی رو دیدیم که به سمت ما میاد و با صدایی که سعی میکرد بلند نباشه گفت: همتون میرید تو ماشین من .
(قبلا بار ها دایی گفته بود به این ماشین دست نزنیم خراب هست ولی خوب کو گوش شنوااا)
نفس همینطور که داشت انواع و اقسام ذکر هارو میخوند سوار ماشین شد و ماهم پشت سرش سوار ماشین شدیم .
بین راه دایی آنچنان جدی رانندگی میکرد که ما به شد ترسیدیم .اصلا سابقه نداشت دایی رو اینطوری ببینیم .
یه دفعه دل و زدم به دریا و گفتم: دایی جون؟
با اخم گفت: ساکت باش رهاا خوب ساکت !!
با دادش گرخیدم و دیگه اصلا چیزی نگفتم وقتی رسیدیم خونه...دایی با عصبانیت گفت: به خط بشید .
همه با ترس و لرز به خط شدیم اونم روی صندلی مخصوصش نشست و گفت: من چندبار گفتم به این ماشین دست نزنین؟هااا
_ببخشید دایی جون فکر نمیکردیم انقدر خراب باشه .
فرزین: دقیقا چون میدونستم این ماشین در این حد خراب هزار من و فرزاد و امید ووو همه گفتیم بهش دست نزنین .
فقط الان خدا خیلی دوستون داشت که چیزیتون نشد خوب!!
اگه چیزیتون میشد من جواب آبجی مهدیه و داداش مهدی رو چی میدادم .
بعد رو کرد سمت آرسام و آرتین گفت: ها جواب داداش امید و زن داداش مائده رو چی میدادم .
نفس ببخشید دایی جون من بهشون گفتم ولی خوب ...
فرزین: ساکت ؛ این همه سال پایه تمام کارهاتون بودم همیشه هم شر به پا میکردید پشتتون بودم ولی اشتباه کردم خیلی هم اشتباه کردم .
آرتین: عمو ما ...
تا خواست حرفی بزنه دایی با اخم گفت: از اونجایی که دنیا دنیا بشه بازم نمیتونم دست رو شما بیشعور ها که خواهر زاده و برادرزاده ام هستید بلند کنم پس همتون تا دویست تا شنا میرید .
_شوخی میکنی دایی؟؟
فرزین: نه اتفاقا شما ورزشکار هستید دویست تا که اصلا مشکلی نیست .(از شنا متنفرممم)
ولی آرسام جان شما سی صد تا میری !!
آرسام: اما عمو.
فرزین: حرف نباشه سریع .
ما هم ناچار شروع کردیم رفتیم که من صد تا رفتم از خستگی رو به موت بودم ولی با داد دایی دویست تارو رفتم . بعد نشستم .
خسته روی زمین دراز کشیدم آرتین و نفس هم وقتی تنبیهشون تموم شد نشستن .
آرسام هم به هر سختی بود سی صد تا رو رفت(پاش درد میکرد...دلم سوخت)
دایی :خوب حالا ده دقیقه پلانک برید .ولی آرسام تو 15دقیقه
تا خواستیم اعتراض کنیم و گفت: اعتراض نمیخوام .
ناچار شروع کردیم پلانک رفتیم البته از اونجایی که رکورد دار پلانک توی مدرسه مون بودم زیاد سخت نبود رفتنش .
و دقیقا مثل دور قبل آرسام پنج دقیقه بیشتر از ما پلانک رفت
فرزین: از اونجایی که میدونم آدم نشدید برید بخوابید .
بعد بلند شد که بره تو اتاقش که گفتم: دایی جون
برگشت طرفم که گفتم: خیلییی دوست دارم و چشمکی حواله اش کردم . که خندش گرفت و گفت: درست نمیشی .
و رفت توی اتاقش .
بعد به سختی بلند شدم و رفتم پیش آرسام: خوبی؟
سری تکون داد و گفت: آره ولی لعنتی پاهام حس میکنم داره میشکنه .
آرتین: برم به عمو بگم .
گفت: نه نمیخواد خوب میشه
و بعد با کمک آرتین بلند شد و اومد کنارمون نشست و گفت: امشب خیلی مضخرف بود ولی به هیجانش می ارزید .
_موافقممم شدید خیلی هیجان داشت .
نفس:تازه به حرف بابا پی بردم ذاتمون اینه درست نمیشه .
همه با این حرفش خندیدیم و تا پاسی از شب گیم زدیم .
ولی شبش پای آرسام به طرز فاجعه باری شروع به درد گرفتن کرد که وقتی دایی فرزاد اومد یکم معاینه اش کرد و گفت:نشکسته فقط ضربه دیده البته بعد بیمارستان هم بردنش که حرف دایی رو تایید کردن .
البته بماند که وقتی مامان و بابا شون اومد چقدر دعوامون کردن و مخصوصا دایی امید که انقدر به آرسام و آرتین توپید که با وساطت بابا موضوع بسته شد .(دایی چون از دار دنیا همین دوتا پسر رو داره خیلی روشون حساس !!) مخصوصا آرسام انقدر دعواش کرد که اخر سر آرسام گفت: من پشیمون شدم دیگه اصلا ماشین رو رانندگی نمیکنم . بابا هم تا یک ماه از خیلی چیزا مارو محروم کرد.(اینم بگم رهام اون روز خونه نبود.)
این خاطره هم اینطوری پایان یافت در کل شبه فاجعه باری بود ولی هیجان خواصی داشت 😅
به قول بابا کلا ذاتمون اینه درست نمیشه!!هرچقدر هم چوب بخوریم بازم همون هستیم .
مرسی که خوندین حالا شما هم تا الان ماشین رو پیچونید؟😅
موضوعات مرتبط: ❀عصبانیت دایی فرزین❀

