4_قسمت چهارم: قوانین
برادر است دیگر…
گاهی برای مسیر قدم زدنش
مغز مرا انتخاب می کند!
سارمین:
روی صندلی انتظار نشسته بودم و انتظار برادری رو میکشیدم که 22 سال ندیده بودمش.
کمی دیگه منتظر موندم که اعلام کردند هواپیمایی که از مقصد کره به ایران فرود اومد .
سریع بلند شدم و نگاهم رو به جمعیت دادم تا پیداش کردم ؛ خودش بود . یک پیراهن مشکی رنگ به اضافه شروال مشکی رنگ پوشیده بود و آروم چمدونش رو با خودش میکشید .
و البته باید اعتراف میگردم که این پسر حتی از عکس هایش هم جذاب تر بود .
وقتی به این طرف سالن رسید ، ایستاد انگار دنبال من میگشت .
به سمتش رفتم و گفتم: دایا راد؟!!
برگشت و کمی نگاهم کرد ولی بعد از دقایقی گفت: خودمم و تو هم باید سا...(انگار اسمم رو کامل نمیدونست پس گفتم)سارمین !!
ابرویی بالا انداخت و گفت: آهااا خوب ...
_بریم ماشینم اونجاست!!!
سری تکون داد و همراهم راه افتاد . باید میگفتم برخلاف تمام آدم هایی که توی سالن انچنان اشتیاق عزیزاشون رو میکشیدن من و دایا در همین قدر تونستیم با هم رفتار کنیم.
البته حق هم داشتیم؛ 22سال نبودن انتظار یه برادرانه گرم رو نداشت .
وقتی سوار ماشین شدیم ؛ اون سرش رو به شیشه تکیه داد و با تعجب به بیرون خیره شده بود .!!انگار ایران براش جذابیت داشت .!!
منم بیخیال شروع کردم به رانندگی ؛ یه دفعه گفت: واقعا نمیتونی سریع تر برونی؟؟؟!!!
با عصبانیت برگشتم طرفش و خواستم چیزی بهش بگم که یادم افتاد اون تازه اومده و خوب نیست اول کاری مجبور بشم از زور استفاده کنم .
پس حرصی نگاه برداشتم و دستم رو روی شیشه ماشین گذاشتم و کمی سرعتم رو بیشتر کردم . که خیلی طول نکشید رسیدیم خونه . برگشتم طرفش و گفتم: رسیدیم!! پیاده شو
بدون توجه به من پیاده شد و گفت: لطف کن چمدونم رو بیار !!
و بعد بدون توجه به من سریع وارد حیاط خونه شد البته خونه که نه عمارت .
با عصبانیت ضربه ای به ماشینم زدم مطمعن بودم در آینده با این پسر از خود راضی به شدت به مشکل بر میخورم .
بعد روبه بهمن نگهبان خونه گفتم: این چمدون رو بیار داخل !!
چشمی گفت و منم وارد خونه شدم که دیدم دایا با کنجکاوی به تمام حیاط خونه نگاه میکنه !!! این پسر شاید جوری رفتار میکنه که انگار بیخیال ولی چشماش!!! این و نمیگه و نسبت به چیز های کوچیک توجه خاصی نشون میده .
یه دفعه ساتیار رو دیدم که آروم به سمت ما میومد ک مثل همیشه یه لبخند ریز روی لبش بود وقتی که به ما نزدیک شد رو به دایا گفت: سلام خوش اومدی !! خسته ای ؟؟
دایا همینطور که نگاهش میکرد بدون توجه بهش گفت: آره خستم ، میشه بگید اتاقم کجاست میخوام یکم بخوابم!!
ساتیار چیزی نگفت و فقط لب زد: بالا اولین اتاق در سفید رنگ.
اونم وارد خونه شد . نگاهی به ساتیار انداختم و گفتم: اگه این بچه بخواد اینطوری پیش بره ؛ آبم باهاش توی یه جوب نمیره .
خنده ای کرد و گفت: داداشم زیادی سخت میگیری ولی از نظرم خیلی شبیه شماست!!(چشمکی زد )
با بهت گفتم: این شبیه من!!! مطمعن باش اگه این مثل من باشه حتمااا خودکشی میکنم!!! تو هم نبینم دیگه این چرت و پرت هارو بگی هاااا؟؟؟!!!
همینطور که لبخند روی لبش بود گفت: چشممم رئیس !!
و بعد به سمت حیاط پشتی رفت تا به قول خودش نقاشی های نمایشگاهش رو کامل کنه .
منم وارد خونه شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم ولی وقتی نزدیک اتاق دایا شدم کمی مکث کردم که صدای دایا میومد: هوففف اینجا چرا انقدر مزخرف ؛ لعنتی کاش بشه این دو سال زود تموم بشه تا از این جا برمم.
با پوزخند از اونجا رد شدم و وارد اتاق خودم شدم !!! این بچه از بدر ورودش رو اعصابم بود . حالا فقط مونده بودم چطوری کنترلش کنم . از همون اول اخلاق های تند و لجباز دایا دستم اومده بود .
ولی سرم رو تکون دادم و یکم درباره تصمیمی که قرار بود بگیرم فکر کردم . !!
(دو روز بعد:)
دقیقا دو روز از اومدن دایا به خونه ما میگذشت؛ توی این مدت دایا به هیچ وجه نه به من و نه به ساتیار روی خوش نشون نمیداد ؛ و هرچقدر ساتیار مهربونم در تلاش برای این بود که با دایا دوست بشن ، نمیشد و باید اعتراف میکردم که این اخلاق سرد بودنش دقیقا از خودم به ارث برده بود اما!!! اخلاقی که این مدت اعصاب و روان من و بهم ریخته بود گستاخ بودن بیش از اندازه این پسر بود و رعایت نکردن آداب مهم و کلیدی زندگی !!
مثلا ایراد های بنی اسرائیلی از غذا ها میگرفت و هربار سر این موضوع ما بحث داشتیم .
و اصلا نمیدونستم کی میره بیرون کی میاد هربار هم سر این موضوع به بحث میپرداختیم ولی انگار نه انگار .
بار ها هم سعی کرده بودم بهش نزدیک بشم و یه سری قوانین رو بهش گوشزد کنم ولی اصلا توجهی نمیکرد .
یه دفعه با صدای ساتیار به سمش برگشتم و گفتم: داداش دایا معلوم نیست کجاست میترسم اینجا گم بشه ، اخه اینجا ها رو نمیشناسه!!!
گفتم: این بچه همین دو روز به اندازه دو سال پیرم کرد .بخاطرش مجبور شدم چند روز از کارای شرکت رو به سبحان بسپرم .
چیزی نگفت که همون موقع گوشیم زنگ خورد که با دیدن شماره ای با تعجب جواب دادم ولی هرچی میگذشت عصبانیتم زیاد میشد .
وقتی گوشی رو قطع کردم ساتیار گفت: چیشد داداش؟؟!
_اون پسره احمق بدون این که به من بگه ماشینم رو برداشت و رفت بیرون؛ و تصادف کرد . الان ماشینم فعلا توقیف برم ببینم دیگه چه گندی زد .
بعد هم رو به ساتیار گفتم: سوییچ ماشینت رو بده !!
سری چشمی گفت و سوییج ماشینش رو بهم داد و گفت: منم میام .
_باشه بیا .
و خودم سریع به سمت ماشین رفتم و ماشین رو روشن کردم چند دقیقه بعد ساتیار اومد و سوار شد .
همینطور که در حال رانندگی بودم به حامد (وکیلم)زنگ زدم و موضوع رو بهش گفتم.
اونم گفت: درست میکنه .
منم به سمت پارکینگی که ماشینم توقیف شده بود رفتم .
یه سری کار های اداری اش رو با حامد انجام دادیم و ماشین رو آزاد کردیم .
بعد هم از اونجایی که دایا مقصر بود ، تمام خسارت رو پرداخت کردم .
حدودا تا شب کار ها طول کشید و در این مدت ساتیار و حامد پیشم بودند تا کار ها زودتر تمام بشه .
وقتی کار ها تموم شد رو به حامد گفتم: دمت گرم داداش فقط به یه نفر زنگ میزنی این ماشین رو روبه راه کنه صفر تحویلم بده .!!
گفت: روی چشمم خودم درست میکنم تو دیگه برو خونه .
ممنونی گفتم و سوار ماشین شدم ؛ و به سمت خونه حرکت کردم ، از آینه به دایا نگاه کردم که مثل همیشه بیخیال توی گوشیش چرخ میزنه.
اعصبانی سری به معنای دارم برات تکون دادم ؛ ساتیار که خوب من و میشناخت سعی کرد چیزی بگه که با دستم به علامت سکوت بهش نشون دادم .
و اونم چیزی نگفت وقتی به خونه رسیدیم .
پیاده شدیم و وارد خونه شدیم که ساتیار اومد نزدیکم و گفت:داداش میدونی که جدیدا اومد یکم باید...
آروم زیر گوشش پچ زدم: تا کی باید مراعاتش رو بکنم؟؟هاا؟
بعد رو به دایا گفتم: بیا اتاقم کارت دارم !!!
خسته نالید: ول کن خستمم .
داد زدم: بیا اتاقم کارت دارم . یکم نگاهم کرد و باشه ای گفت و همراه من داخل اتاقم اومد .
روی صندلی چرخ دارم نشستم و رو بهش گفتم: تو اجازه گرفتی به ماشینم دست زدی ؟؟!!
دایا: بیخیال بابا یه ماشین دیگه، انقدر خصیص نباش ؛ بعد میخواستی یه ماشین برام بگیری .
این و گفت عصبی بهش نزدیک یقش رو گفتم و آروم اما ترسناک زیر گوشش گفتم: داداش کوچیکه صبر من و امتحان نکن که هرکی کرد تاوانش و دید .
بعد دوباره جدی رو بهش گفتم: یه چیزایی میگم خوب گوش کن: از این به بعد سعی میکنی اخلاق های بدت رو اصلاح کنی ؛ نمیدونم تا الان توی کره چه غلطی کردی ولی از زمانی که پاهات رو توی این خونه گذاشتی و با آدم هاش زندگی میکنی باید با قوانین همین خونه زندگی کنی .
1_به بزرگتر از خودت احترام بزار
2_سر میز غذا بهانه های بنی اسرائیلی نگیر
3_بدون اجازه به وسایل کسی دست نزن
4_وقتی میری بیرون یه خبر به اهالی خونه بده که نگران نشن
یه دفعه پرید ویط حرفم و گفت: کی نگرانم میشه ؟؟!هاا؟؟
_من نگرانت میشم ؛ ساتیار نگرانت میشه . فکر میکنم ما یه خانواده هستیم !!
با بهت نگاهم کرد و چیزی نگفت ولی من ادامه دادم: دایا هم من و هم ساتیار دوست داریم ؛ هرچی نباشه ما برادر هستیم و از یه خون. نمیدونم تا الان اونجا با مامان چطوری زندگی کردی ولی اینجا هر دوی ما نگرانت میشیم . بالاخره تو داداش کوچیکه ما هستی ؛ شاید ساتیار خاطراتش با تو رو یادش نیاد ولی من خاطرات ریزی از تو دارم .
بعد دوباره جدی شدم و گفتم: قوانین این خونه رو دور نزن چون مجبور میشم جور دیگه ای رفتار کنم . این بار ولی میبخشم اما به جون ساتیار که عزیزترین کسم هست دفعه بعد یه رفتاری ازم میبینی که تا حالا توی زندگیت ندیدی!!
چیزی نگفت که توپیدم بهش چیزی نمیخوای بگی ؟؟!!
دایا: بابت ماشین متاسفم .
_فردا میدم برات یه ماشین بیارن و از وکیل کیم شنیدم توی بیمارستان کار میکردی و توی دانشگاه تدریس میکردی درسته؟!!
گفت: درسته
_خوبه پس فردا کارا رو اکی میکنم که بتونی توی یه بیمارستان معتبر کار کنی و توی داشنگاه تدریس کنی
چیزی نگفت که سری تکون دادم و گفتم: میتونی بری!!
وقتی در رو باز کرد تا بره صداش زدم برگشت: شاید تازه دو روز دیده باشمت ولی مثل ساتیارم برام عزیزی !!
گفت: ساتیار برات خیلی عزیز؟؟!!
_عزیزترین آدم زندگیم
دایا: یعنی میتونی برخلاف مامان ؛ منم برات عزیزترین بشم !
با بهت نگاهش کردم و گفتم: شک نکن !!
گفت: قول نمیدم خیلی زود اخلاقیاتم درست بشه ولی تلاشم و میکنم ولی شاید هیچوقت نتونم مثل ساتیار بشم !!انقدر آروم و مهربون !!.
_قرار نیست آدما همیشه شبیه به هم باشن .
چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد و در نهایت به سمت اتاق خودش رفت . با رفتنش به ماه آسمون خیره شدم و گفتم: خدایا خودت کمکم کن که خانواده جدید کوچیکی که تشکیل دادم رو بتونم کنترل کنم ؛ میدونم کامل خوب نیستم میدونم خیلی اشتباهات داشتم ؛ میدونم تا الان کوتاهی کردم سر ساتیار ولی از این به بعد کاری میکنم هردوشون حالشون خوب باشه .
راوی :
دایا آرام روی تخت دراز کشید و سیگاری را بین لبانش گذاشت ؛ کام عمیقی از آن گرفت ... تا حالا این حس را تجربه نکرده بود حس برادر داشتن ؛ تا یادش می آید همیشه تنها بود ، حتی وقتی مادرش بود او باز هم تنها بود ولی امروز این حس ریز خانواده داشتن این حس ریز این که کسی نگرانش میشود سد غرورش را شکست .
نمیدانست این دو سال چطور میگذرد اما دوست داشت بداند برادر داشتن چه حسی است .
پایان قسمت چهارم: قوانین
موضوعات مرتبط: ✿قوانین✿

